جامعه شناسی سیاسی  

 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو

 


وبلاگ اصلی من

: مقالات من
*مکاتب و نظامهای قرن بیستم *انواع حکومت *اسلام و فاشیسم *ولایت فقیه *روحانیون و آزادی *دکتر شریعتی *رضا شاه کبیر *لیبرالیسم قوچانی *دستاوردهای خاتمی *اقتصاد خاتمی *حسرت برای دموکراسی **سیکل تحولات در یک قرن اخیر ایران *غربی های اسلامستیز *نقدی بر قوچانی *معضلی به نام حجاب Gardoon Persian Templates

طراحی

 

 

جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

جامعه اسلامی ۵

 

بخش پایانی :

تلاش برای تحقق جامعه اسلامی :

 

تشکیل جامعه اسلامی همواره یکی از دغدغه های حکام مسلمان بوده است. در کشورهای مختلف و در زمانهای مختلف تلاشهایی برای اینکار شده است که هیچ کدام به تحقق کامل جامعه اسلامی نیانجامیده است.

در کشور ما صفویه حدود 500 سال پیش تلاش زیادی در این زمینه کرد. در حکومت قاجار، مذهب نقشی بسیار برحسته داشت. اولین شاه قاجار یعنی آقا محمد خان در یک مقام دینی بود و فتوا صادر میکرد. شاهان بعدی هم اگرچه فقیه نبودند اما به روحانیون نقش زیادی میدادند. ضمن اینکه قضاوت و آموزش و پرورش در اکثر حکومتهای ایران پس از اسلام همواره در دستان روحانیون بوده است. هنر و فرهنگ یکی از قسمتهایی است که تقریبا همیشه برای هواخواهان تحقق جامعه اسلامی کابوس بوده است و شاید مهمترین دلیل آن این بوده که اکثر شاهان ایرانی شیفته و دلسپرده رسوم و آیینها و فرهنگ و ادب و هنر ایرانیان شده و بر خلاف خواسته روحانیون حاضر نشدند آنرا نابود کنند. (نگاهی به هنر دوره اسلامی گویای این موضوع است. حتا در دوره صفویه قاجار که بهترین روابط میان دستگاه حاکم و روحانیت وجود داشت شاهان فقط کوچه و خیابان را آنطورکه روحانیون میخواستند کنترل کردند و کاخها و کوشک های سلطنتی شکلی دیگر داشت)

پس از سرنگونی قاجار و سرکار آمدن رضا شاه، آخرین امیدها برای تحقق جامعه اسلامی از بین رفت چراکه رضا شاه عملا بر خلاف جهت تحقق چنین آرمانشهری حرکت کرده و در طول مدت حکومت خود بسیاری از دستاوردهای گذشته را هم از بین برد. آرمان رضا شاه جدایی دین از حکومت، ناسیونالیسم و مدرنیسم بود که تقریبا همه آنها در تضاد با یک جامعه اسلامی مطلوب بود. محمد رضا شاه زور را کنار گذاشت اما هم او و هم جریان مخالف او مانند مصدق همچنان به فکر بیرون راندن روحانیون از دایره قدرت ایران بودند. جنگ بین این جریانات و همچنین کمونیستها که شاه آنان را دشمن نخست خود میدانست، نهایتا یک روحانی به نام آیت الله خمینی را به قدرت رساند که هرسه جریان دیگر را از کشور بیرون راند و استارت اولیه برای حرکت به سمت تحقق جامعه اسلامی را زد.

سیاست :

پس از انقلاب، آیت الله خمینی صدور انقلاب را سیاست خارجی قرار داد. وحدت امت اسلام و بیداری اسلامی در جهان از مهمترین دغدغه های آیت الله خمینی بود که تا آخرین روز زندگیش نتوانست تحقق آن را ببیند.

در عوض به جای وحدت ایران با جهان اسلام _که از دوران صفوی جای خالی اش حس میشد_ در کمتر از دو سال حکومت اسلامی ایران مجبور به جنگ با همسایه مسلمان و شیعه خود عراق شد. آنهم در حالتی که تمام کشورهای عرب مسلمان جهان در جبهه ضد ایران بودند.

در برخورد با نظامهای غیر اسلامی شعار "مرگ بر آمریکا" داده شد اما برای جلوگیری از سواستفاده کمونیستها، شعار "نه شرقی نه غربی" مطرح گردید. در طول حیات آیت الله علیرغم تاکید هر روزه او بر لزوم وحدت بین مسلمانان، روابط ایران با مصر، اردن و سپس عربستان به شدت تیره گشت. درحالیکه بهترین دوستان ایران در صحنه جهانی "چین" کمونیست _در جریان گروگانگیری سفارت آمریکا نگذاشت تا قطعنامه صادر شود_ و "فرانسه" لائیک _در اوج جنگ، پذیرفت که به ایران صادرات صنعتی داشته باشد. بدین ترتیب حتا مجبور شدیم پیکان انگلیسی را با موتور پژو فرانسوی بسازیم_ بودند. یعنی استراتژی "تحقق جامعه اسلامی"، پس از مدتی به "حفظ نظام در ایران" محدود گشت.

اقتصاد :

در زمینه اقتصاد، خواست آیت الله بر این بود که سیستم اقتصاد اسلامی محقق شود. اما این اتفاق نیافتاد. قرار بود تمام سرویسها و خدمات از خدمات بهداشتی و آموزشی گرفته تا خدمات آب و برق رایگان شود ولی نشد. قرار بود به مردم مستقیما از بیت المال نفت، پول پرداخت شود اما نشد. قرار بود طبقات از بین بروند که نشد. البته اقتصاد کاملا دولتی شد و نظام سوبسید و کوپن از کشته شدن مردم در قحطی زمان جنگ جلوگیری کرد اما همین دستاوردها هم بلافاصله پس از درگذشت آیت الله از بین رفت و از آن زمان ایران روز به روز به سمت اقتصاد باز سرمایه داری حرکت میکند.

امنیت، هنر و فرهنگ :

در زمینه امنیت و انتظامات میتوان گفت در طول سالهای حیات آیت الله تا حد زیادی خصوصیات جامعه اسلامی در این زمینه محقق شد. اما در سالهای بعد کم کم آن فضای فاشیستی و امنیتی سالهای دهه 60 جای خود را به فضایی نرمال در دهه 70 و سپس فضایی ضد حکومتی در دهه 80 داد. به طوریکه علیرغم این موضوع که همچنان قوانین کشور همان قوانین 15 سال پیش میباشند اما مردم خصوصا جوانان نسل سومی ترسی از تهدیدها ندارند. اگر در دهه 70 در خانه ها و دانشگاهها کم کم مردم لب به اعتراض گشودند اما در دهه 80 در عمومی ترین قسمتهای کشور علنا اعتراض وجود دارد.

در زمینه هنر و فرهنگ اسلامی، باز نظام به حداقل ها راضی شده است، با اینکه مردم را نمیتوان در عصر انفجار اطلاعات کنترل کرد. وقتی هرکس قادر است از خانه خویش سایت و وبلاگ بنویسد، چه فایده دارد که وزارت فرهنگ و ارشاد به کتاب ها و روزنامه های مغایر اندیشه خویش مجوز انتشار نمیدهد؟ و وقتی هرکس قادر است در زیر زمین خانه خود آلبوم موسیقی بسازد و آنرا به طور رایگان پخش کند، چه فایده دارد که دولت دلخوش است که به آلبوم های موسیقی به سختی مجوز میدهد؟ البته که بدین شکل سود دهی هنر و فرهنگ از میان رفته و فعالان آن باید از جیب هزینه کنند و چشم داشتی مادی نداشته باشند. ولی آرمان نظام اسلامی خدشه میبیند. ممنوعیت ماهواره و فیلترینگ اینترنت البته واجب است و نظام باید همه تلاش خویش را بر آن بگمارد ولی در عمل اوضاع از این کنترل شده تر نمیشود. همچنان بخش بزرگی از مردم به ماهواره و اینترنت آزاد دسترسی دارند.

آموزش و پرورش :

در زمینه آموزش و پرورش اتفاق جالبی افتاد. با اینکه در حدود 16 سال (60 تا 76) نظام تثبیت شده اسلامی یک سیستم فوق العاده سختگیر و یکجانبه را در مورد تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان و سیستم سانسور خبری را در رسانه های محدود دولتی انجام داد اما نتیجه کاملا عکس بود. در سال 72 و 73 قاعدتا میبایست اولین سری از تولیدات کارخانه انسان سازی آموزش و پرورش را شاهد می بودیم. چراکه کسانی که در سال 1360 به مدرسه رفتند اولین سری بودند که همه چیز را از سیستم حکومت اسلامی یاد گرفتند. این نسل که به "نسل سوم انقلاب" مشهور شد. در سالهای 1372 و 1373 به عنوان اولین سری دانشجویان کاملا تعلیم و تربیت یافته در نظام اسلامی وارد دانشگاه شدند اما آنها اصلا شباهتی با نسلهای بالاتر از خود نداشتند. اگر بررسی کنیم میفهمیم که دقیقا در سالهای 1372 و 1373 بود که دانشگاههای کشور رنگ و بوی سیاسی گرفت و صداهای اعتراضی برای اولین بار در کل کشور از دانشگاهها از این زمان آغاز شد. انجمن های اسلامی که تا قبل از آن یکی از بهترین پایگاههای نظام در دانشگاهها بود به یکباره رنگ عوض کرد و به نهادهایی معترض خصوصا به دولت آنوقت هاشمی تبدیل شد. همین دانشجویان در سال 1376 به عنوان مهمترین پایگاه خاتمی اصلاح طلب در برابر جناح محافظه کار قدم علم کرده و پیروز شدند. دانشجویان در سالهای بعد حتا تندتر شدند به طوری که در سال 1378 که دانشگاه در کنترل متولدین سال 1357 یعنی سال انقلاب بود، دانشگاههای کشور به مرکز ناآرامی های ضد حکومتی تبدیل شد. این نشان از شکست فاحش نظام در بعد تعلیم و تربیت بود که متولدین سالهای 57 و 58 که چشم خود را در نظام اسلامی به جهان گشوده بودند و دقیقا تمام 12 سال تحصیل خود را در آموزش و پرورش محافظه کار سنتی (قبل از دوم خرداد) گذرانده بودند بعد از رسیدن به دانشگاه در تجمعات بر ضد راس حکومت شعار میدادند. اما سری های بعدی دانشجویان به مراتب رادیکالتر از دانشجویان حادثه ساز در تیرماه 78 هستند. به طوریکه متولدین سالهای جنگ (59 تا 67) که پس از جنگ به مدرسه رفتند (67 تا 79) به هیچ وجه حتا یک روحانی با اخلاق و میانه رو و معتدل و خوشرو را هم قبول ندارند و خواهان نابودی کلیت سیستم هستند (اتفاق 16 آذر 83 در دانشگاه در برابر خاتمی). باید منتظر ماند و دید که نسل چهارمی ها که هنوز در مرحله تعلیم و تربیت هستند چه خواهند کرد.

در زمینه سینما هم بعد از سال 76 تمام دستاوردهای سینمای اسلامی انقلابی از بین رفت. البته سینما در این سالها چیزی نشان نمیداد جز واقعیات جامعه را. برخلاف صدا و سیما که یک تصویر خیالی غیر واقعی از جامعه را به روی آنتن میبرد. بنابراین دیدیم که در طول دهه 70 یک به یک تمام دستاوردهای فرهنگی و آموزش و پرورشی نظام نابود شدند. 

علم و صنعت :

در زمینه علوم هم پیشرفت قابل ملاحظه ای دیده نشده و همچنان کشور به علم وارداتی از خارج محتاج است. در زمینه صنعت به مراتب وضع بدتر از علم است چراکه در بسیاری موارد علوم و تخصص در کشور وجود دارد اما قابلیت تبدیل شدن به صنعت را ندارد. و همچنان ایران کشوری است که با ارفاق میتوان آن را در حال توسعه نامید. (مگر اینکه کسی گول بمب های تبلیغاتی مانند چرخه سوخت هسته ای، ماجرای سلول های بنیادین، شایعه کشف واکسن ایدز و ساخت هواپیما و هلیکوپتر و تجهیزات جنگی در ایران و یا برتری ایرانیان در المپیادهای جهانی و بازی های روبوکاپ و ... را بخورد.)

 

اجتماع :

اما در مورد مهمترین بخش یعنی اجتماع اسلامی باید گفت که یکی از سختترین موانع بر سر راه تحقق جامعه اسلامی، تحقق اجتماع اسلامی است. چراکه سایر موارد را میتوان با تشکیل حکومت اسلامی و با گذاردن قوانین و با استفاده از اهرم زور خیلی سریع بدست آورد اما عدم وجود یک اجتماع اسلامی مشکل بزرگی در این زمینه است. در ایران و سایر کشورهای مسلمان نشین جهان در تمام طول تاریخ، نامسلمانان باعث عدم تحقق اجتماع اسلامی شده اند. هرچند که شهرهای مکه و مدینه از 1400 سال پیش دارای اجتماع اسلامی بوده اند. نامسلمانان حق ورود به این شهرها را ندارند. مسلمانان مرتد هم دلیلی برای ورود به این شهرها ندارند. بنابراین چه بومیان و چه زائران در این شهرها همه مسلمانانی مومن هستند. اما در سایر بلاد مسلمان نشین جهان همواره هم نامسلمانان بوده اند و هم مسلمانان مرتد و کسی نتوانسته این بلاد را از وجود این افراد خالی کند. در ایران بعد از انقلاب سال 57 اعلام شد که 98 درصد مردم ایران مسلمانند اما این آمار نمیتوانست درست باشد چراکه بعد از انقلاب جماعت عظیمی از ایرانیان نامسلمان از کشور مهاجرت کردند. چند ده هزار نفر یهودی به اسرائیل و چند صد هزار نفر مسیحی و بهایی و زرتشتی به اروپا و آمریکا را.

حکومت اسلامی در ایران با سختگیریهای خود موفق شد که نیمی از نامسلمانان را وادار به ترک کشور کند. اما هنوز هم موفق نشده که ایران را یکپارچه مسلمان کند.

مشکل دیگر در راه تحقق جامعه اسلامی ایران، وحدت اسلامی است. باز طبق آمار حدود 10 درصد از مسلمانان ایران اهل سنت و 90 درصد مسلمانان، شیعه هستند. حکومت اسلامی ایران شرعا حق ندارد که با اعمال فشار حتا اهل سنت را از کشور خارج کند اما از آنطرف در طول این ربع قرن حرکتی در جهت وحدت بین این دو قوم دیده نشده و برعکس خود حکومت اسلامی باعث شده است که در استانهای مرزی کشور شیعیان و سنی ها چشم دیدن هم را نداشته باشند و با هم دشمنی کنند.

مشکل دیگر، مسلمانان مرتد شده میباشند. هرگز آماری در این زمینه در ایران وجود نداشته است اما تحلیلها نشان میدهد که در هنگام انقلاب بخش کوچکی از خواص و روشنفکران تحت تاثیر مکاتب مادی گرایانه مرتد بودند. ولی امروز ماجرای طور دیگری است. نخست اینکه ماجرای ارتداد از میان قشر خواص روشنفکر تحت تاثیر فلان مکتب بیرون رفته و امروز در میان عامه مردم از طبقات گوناگون جامعه اینان را میبینیم. نکته دیگر اینکه آنان نه تنها جرات ابراز وجود دارند، بلکه گاهی به این ارتداد خود فخر فروخته و آنرا دلیل برتری خود میدانند. و این درحالی است که همچنان بر اساس قانون ایران، با مرتد باید برابر شرع اسلام رفتار شود.

بر خلاف گذشته بخش بسیار کوچکی از این مرتدان به دلیل شیفتگی نسبت به مکاتبی چون مارکسیسم و نیهیلیسم و ... از دین بیرون شده اند. بیشینه آنان به اندیشه در خود دین دست زده و سپس آنرا کنار نهاده اند و چیز دیگری را جایگزین آن نکرده اند. نه دینی دیگر و نه مکتبی دیگر. و این همان فرایند لائیک شدن است که گروهی آنرا از ویژگی های مدرنیسم میدانند و به ویژه در کشورهای متعصب مذهبی (مانند کشورهای کاتولیک اروپا) رواج بیشتری یافته است تا در کشورهایی که روحیه تساحل و تصامح دینی وجود دارد (مانند کشورهای پروتستان).

با این حال نمیتوانیم روندگان به دین های دیگر را نادیده بگیریم. هر کدام از ما با نگاهی به اطراف خود افرادی را میبینیم که به دین مسیحیت و زرتشتی متمایل شده اند. البته مسیحیت در همه تاریخ تبلیغ دینی را در دستور قرار داده و با نیروی تبلیغ خویش مردمان را در همه جهان به خویش می خواند ولی درباره دین زرتشتی بسیار شگفت انگیز است که هرگز در همه تاریخ و حتا امروز، کوچکترین تلاشی از سوی زرتشتیان برای جذب دیگران نبوده است و نیست. ولی خود مسلمان زادگان ایرانی به این جریان گرویده و سپس آنان دیگران را نیز دعوت میکنند (جریان ابراهیم پور داوود در سالهای پایانی دوره رضا شاه و سالهای آغازین دوره محمد رضا شاه که خاموش شد و پس از انقلاب به دست دکتر علی اکبر جعفری در بیرون از کشور آغاز شد و امروز از استرالیا تا انگلیس و از روسیه تا آمریکا، ایرانیان و ناایرانیان را جذب میکند).

البته گرایش به سمت زرتشت دو شاخه دارد. یکی گرایش فلسفی به حکمت زرتشت که در کتاب گاتها نمایان است (جریان علی اکبر جعفری نماینده آن است) و آرمان خویش را ایجاد صلح و آشتی و خردگرایی مردم و آبادانی جهان میداند. دوم گرایش ناسیونالیستی به فرهنگ ایران باستان که در آن سخن از ترک فلسفه اسلام و پذیرفتن فلسفه زرتشت نیست، بلکه سخن از زنده گردانی آداب و آیین ها و رسم های باستانی ایران و فخر فروشی به گذشته ایران میباشد و به شکل طبیعی، چنین فردی کم کم از فرهنگ اسلامی به دور شده و فرهنگ نااسلامی ایران باستان را میپذیرد و با ترک عادات اسلامی، زمینه برای ارتدادش فراهم میشود.

در کل بیرون شدن از دایره مسلمانان و رفتن به میان پیروان یک دین دیگر، در بیرون از کشور به دلیل آزادی رواج زیادی دارد و تصور اینکه اگر روزی در ایران نیز چنین آزادی داده شود، چه میشود مشکل است.

دیگر مشکل، اسلامی بودن مردم است. در سال 57 ایران به دو قسمت تقسیم شده بود. بخشهای بالای شهر تهران و بخشهای لردنشین در سایر شهرهای کشور به جوامعی کاملا غیر اسلامی تبدیل شده بود و بیشتر به جوامع غربی شبیه بود تا جوامع اسلامی. اما سایر قسمتهای کشور خصوصا شهرهای کوچک همچنان دارای مردمی متقی و اسلامی بود. نمونه اش را در انقلاب سال 57 دیدیم که با حکم جهاد مراجع تقلید بر ضد شاه در سراسر کشور مسلمانان به پا خواستند (هرچند که شاه دشمنان غیر اسلامی هم داشت). و در دوران جنگ همین سربازان اسلام با فرمان مرجع خود حتا حاضر بودند بر روی مین یا زیر تانک بروند. اما این حالت به هیچ وجه در نسل سوم انقلاب دیده نمیشود. در نظر سنجی که در سال 61 انجام شد اکثریت مردم اعتقاد داشتند که جنگ باید تا سقوط صدام و حزب بعث در عراق ادامه پیدا کند. درحالیکه امروز طبق نظرسنجی های انجام شده اکثریت مردم موافق رابطه ای دوستانه با تمام جهان حتا آمریکا هستند. بنابراین پروژه ارتش 20 میلیونی امام زمان به هیچ وجه محقق نشد و امروز تعداد کسانی که حاضر باشند جان خود را در راه تحقق آرمانهای اسلامی فدا کنند بسیار کمتر است و حتا بیشینه خانواده های شهدا و جانبازان امروز میگویند که ما یا فرزند ما برای دفاع از خاک میهن و ناموس رفت!!! (درحالیکه در دوران خود جنگ چنین چیزی نمیشنیدیم)

در بحث اسلامی بودن جامعه و مسلمانان، در مکه و مدینه تا حد زیادی این حالت وجود دارد. در وقت نماز، جامعه کاملا تعطیل شده و همه به سمت مساجد هجوم میبرند. اکثریت مردم در کشورهای عربی نماز را به جماعت میخوانند. روزه خواری هم تا حد امکان از بین رفته است. در ایران اگرچه نماز و روزه داری در ادارات و سازمانها و کاخانجات در دهه 60 تقریبا اجباری بود اما در سالهای بعد این جو از بین رفت و حتا میتوان گفت امروز ارزشهای جامعه اسلامی به ضد ارزش و ضدارزشها به ارزش تبدیل شده است. به طوریکه میدانیم اگر پیش از انقلاب در بخشی از کشور که محافل روشنفکری چپی و راستی فعال بودند، نماز خواندن و روزه گرفتن ضد ارزش بود. امروز گاهی این را در میان توده مردم میبینیم.

لازم به ذکر است که اصلا سخن از این نیست که بیشینه _اکثریت_ مردم ایران را چنین بیانگاریم. بی شک جماعت مرتدان _چه آنان که لائیک شده و چه آنان که به دینی دیگر شده و چه آنان که مکتبی مادی را برگزیدند_ ایران امکان ندارد از 15 درصد بیشتر شده باشد. پس 83 درصد دیگر جامعه همچنان دست کم از نظر باور و اعتقاد بر روی اسلام پافشاری میکنند. ولی سخن ما درباره جامعه اسلامی (که اجتماع اسلامی لازمه آن است) بود و بی گمان ما در طول این 28 سال، چنان از جامعه اسلامی دور شدیم که شاید هرگز این فاصله جبران نشود.

حکومت ایران به نام تحقق جامعه اسلامی، فضایی را فراهم میکند که نامسلمان زادگان از کشور خارج شوند، ولی گویا نمیبیند که مسلمان زادگان را سمت و سویی دگر است.

بخش دیگری از مقاله با نام تناقضات جمهوری اسلامی با حکومت اسلامی آرمانی به دلیل اشارات تاریخی و سیاسی اش همخوان با بخش های پیشین که حال و هوایی مذهبی – فلسفی دارد، نبود. به همین جهت تصمیم گرفتم تا آنرا در قالب یک مقاله دیگر در آینده ارائه کنم.

 مهر 84 تا اردیبهشت 86 

 بهرام ساسانی

کامنت ها :

فرحناز : iran_amordad@yahoo.com

درود فراوان بر شما
سپاس از مقالات ارزنده و تلاش بی دریغ شما برای میهن عزیزمان
با این قسمت پایانی مقاله جامعه اسلامی،تمام تکات مبهم شماره های گذشته ی این مقاله رفع شد و
نتیجه ای که من از آن گرفتم این بود که اساسا از آنچه تحت عنوان جامعه اسلامی گفته می شود،
هرآنچه ایده آل وبه عبارتی آرزوی عوام هست از جمله:آب و برق مجانی و...دست نیافتنی است و تنها کاربردی که می تواند داشته باشد،فریب عوام برای جلب حمایت آنها از این جامعه است(نمونه ی مشخص آن حمایت مردم از خمینی برای تحقق جامعه ی ایده آلشان)
و به جزچند مورد ایده آل و دست نیافتنی،ما بقی هرچه می ماند مربوط می شود به فضای دهشتناکی که پس از استقرار حکومت اسلامی شاهد آن حواهیم بود،از جمله سانسور و فیلتر برای جلوگیری از نشر عقاید مدرن،سرکوبی مخالفان و...برهمین اساس می شود علت تحقق نیافتن اجتماع اسلامی را دریافت: در سرزمین خودمان شعارهای فریبنده ی مادی و معنوی و میل به بهشت دنیایی و اخروی از عوامل پدیداری انقلاب اسلامی بودند اما پس از استقرار حکومت اسلامی علاوه بر این که هیچ خبری از پول نفت و بهشت دنیوی نشد،روز به روز شاهد افزایش نرخ تورم،افزایش بیکاری،افزایش فسادو...بودیم و این سبب شد مردمی که راه فراری از حکومت آدمخواراسلامی(بهترین لقبی است که برای آن سراغ دارم)نداشتند،تن به تشکیل اجتماع اسلامی ندهند و حتی طرز لباس پوشیدن خود را به گونه ای انتخاب می کنند که نوعی دهن کجی به حکومت محسوب شود.
خوشبختانه همانطور که اشاره کردید نسل جوان ما روز به روز آگاه تر می شود،آگاهی که شخص میهن پرستی مانند اعلیحضرت رضاشاه کبیر،با سالها تلاش و مبارزه هم نمی توانستند آن را به ارمغان بیاورند چراکه تجربه ی
حکومت آدمخواراسلامی برای مردم ایران ضروری بود و انقلاب اسلامی با همه ی زیان هایی که به بار آورد نوش
داروی نجات ایرانیان از سیاه چال جهل و نادانی بود.
به امید آگاهی همه ی ایرانیان و به امید پیروزی نور بر تاریکی
پاینده ایران

نازنین : www.soushiant2.persianblog.ir

بادرود...من هم با فرحناز گرامی همدلم و تلاشتان را می ستايم نتيجه گيری بسيار خوبی چنان هميشه داشتيد که البته چون در پايان قسمت پنجم ننوشته بوديد ادامه دارد مرا قدری در دست انداز انداختيد و فکر کردم نوشتارتان ۵ قسمت است برای همين از شما خواستم که «نتيجه گيری کنيد» اين از ويژگی های ممتاز تارنگارتان است که دست خالی بيرون نياييم البته يک امتياز بزرگ هم بايد به فرحناز گرامی داد که نتيجه گيری پايانی را کامل کرد و گرنه من يکی هنوز در چاله چوله های جستار۴و۵گير کرده بودم شادزيوی دنيابه کام

زهره:www.zariran.persianblog.ir/

با سلام
پيرو مطالب ارزنده شما در خصوص حاکميت اسلامی که متاسفانه از دوره صفويه گريبانگير مردم ايران شد۲ گروه متفاوت را مادر اين دوران مشاهده می کنيم ۱ علمای اخباری ۲ علمای اصولی که هردو گروه به نوعی وابسته و وامدار دستگاه حکومت بودندتا دوره قاجار که نقشی کاملا متفاوت با ديگران دارا بوده ومتاسفانه نامی از او نيست او اخوند خراسانی استکه در مقابل نوری وديگر وابستگان حکومتی قد علم کردوديدگاه او چون با ديد/اه اقايون جور در نمی ياد نامی هم از اونيست خراسانی ولايت را تنها خاص خدا می دانست وبا ولايت مطلقه فقيه به طور کامل مخالف بود...

 

 

 

 

 

 

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

کامنت ها پیرامون بحث جامعه اسلامی ۴

 

نازنین :www.soushiant2.persianblog.ir

بادرود....جستار بسيار جالب و نوينی بود تنها اينجا برای من يک پرسش در مورد رهبريت جامعه ی اسلامی پيش می آيد و آن اينست که رهبريت در جامعه اسلامی مهمترين بخش آن است و حتا می توان گفت با رهبر شدن شخص يا اشخاص اسلام گرا بيشترين راه در تحقق جامعه ی اسلامی برداشته شده و تفاوتی که با حکومت کمونيستی دارد اینست که تئوریسین حکومت اسلامی رهبریت آن را نیز به عهده دارد در صورتی که تئوریسین کمونیسیم(مارکس و انگلس)چنین نبودند و لنین و استالین رهبریت را در دست گرفتند دیگر اینکه دوست من یک چیز را فراموش کردید و آن تقدسیست که یک رهبر حکومت اسلامی دارد و رهبر حکومت اسلامی جانشین خدا بر روی زمین است بنابرین مخالفت با او مخالفت با خداست برای همین می توان گفت تنها با بدست گرفتن حکومت توسط یک فکر اسلامی جامعه ی اسلامی تحقق پذیر می شود دوست من اینکه این رهبر خلاف مسیر اصولی (که اينجا منظور از اصولی مشخص نشده) گام بردارد بلافاصله عزل می شود چنين چيزی در هيچ جای قرآن نيامده و عملن پياده نشده چنانچه از زمان حضرت محمد تا کنون چنين چيزی روی نداده است مانند حکومت معاويه به بعد...يک اشکال بزرگ حکومت های دينی همين است که در اين حکومت ها خدا آزادی را از انسان می گيرد و نه شخص که بتوان آن را عزل کرد برای همين تا آن شخص معصوم و يا شبه معصوم کشف نشده انسان ها آزادی انديشيدن و انتخاب دارند اما به محض ظهور آن شخص جامعه ی اسلامی شکل می گيرد و تمام آن چهار موردی که شما فرموديد به دور محور رهبريت و غير مستقيم خدا می چرخد که البته در جامعه های کمونيستی چون مذهب برداشته می شود تقدسی هم در کار نيست که البته شايد يک نوع برتری حکومت کمونيستی بر حکومت اسلامی باشد. بنابراين در ديد من جامعه ی اسلامی با رهبريت آن خودبخود تحقق می يابد چون رهبر به عنوان جانشين خدا آزادی نامحدود دارد و حتا می تواند خلاف شيريعت هم عمل کند و اختيار جان و مال مردم در دست اوست و تا زمانی که رهبر است خدايی می کند و توجه کنيد که در تسنن خلافت و در تشيع امامت حرف اول را می زند و شايد بتوان گفت اصول و فروع دين همه در رهبريت خلاصه می شود و در حکومت اسلامی هم مانند تمام حکومت ها قدرت حرف اول را می زند که البته اين قدرت از طرف مردم به رهبر داده نمی شود که حق حرف زدن داشته باشند بلکه از طرف خدا به او داده می شود بنابراين جامعه ی اسلامی به تحقق پيوسته البته من اينطور فکر می کنم که در ايران برای نخستين بار است که جامعه ی اسلامی تحقق می بابد

عليرضا سپهرآرا :www.didesevom.blogfa.com

با درود
ساسانی گرامی
جستار بسيار ارزنده ای بود.
در جايی گفتيد:«برخورد خشونت بار بدون بهانه با نامسلمانان در احکام دینی مطرود است و چنین حقی برای حکومت وجود ندارد»
سخن شما درست است ولی پرسش من اين است که کی اينها بهانه ندارند؟نامسلمانی خود يک بهانه است که در قرآن رو به مسلمانان میگوید کسانی که آنچه را که خدا و پيغمبرش(پيامبر اسلام) حرام کرده را حرام نکنند و آنها را نپذيرند بجنگيد و بکشيد و پس از پيروزی آنها بايد با خواری جزيه دهند!نمونه های ديگری نيز در قرآن برای پيکار با کسانی که تنها و تنها نامسلمان هستند آمده است.
با سپاس

بهرام ساسانی :

با درود و سپاس. نازنين خانم تفاوت ميان حکومت اسلامی و کمونيستی در محتوا است ولی در شکل يکطور عمل ميکنند. در حکومت کمونيستی نيز مخالفت با رهبر مخالفت با آرمانهای بلند کمونيستی است و همان مجازاتها را دارد. نبود تقدس هم نمیتواند برتری باشد. به دید من تقدس داشتن حکومت و رهبر اصلا چیز بدی نیست. مهم این است که از آن سواستفاده نشود. درباره قرآن با جديت زيادی فرموديد که در هيچ کجای ان نيامده که اگر حاکم خارج از موازين اسلام عمل کرد عزل نميشود!!! اينطورکه شما گفتيد من مجبورم عقب نشينی کنم. تلاش ميکنم تا ايه مورد نظر را بيابم. هرچند در حديث و فقه اين موضوع هست. ...کامنت يکی مانده به آخرتان باعث ميشود تا بگويم که بايد يکبار ديگر مفهوم جامعه اسلامی را مطالعه کنيد. جامعه اسلامی عبارتست از اجتماع اسلامی + حکومت اسلامی. در ايران و در هيچ کجای جهان اجتماع اسلامی نداشتيم که در ان جامعه اسلامی محقق شود. امروز در ايران هم که حتا حکومت اسلامی داريم،‌ حکومتشان به درد تحقق جامعه اسلامی نمیخورد. فقط به درد قبضه کردن قدرت میخورد و بس. اوستا شناسی هم به زودی آپلود میشود.

نازنین :

بادرود...نمی دانم چرا هر چه بيشتر توضيح می دهيد اختلافات بيشتری را بر سر اين مورد احساس می کنم شما جامعه اسلامی را چيزی دور از دسترس می پنداريد نمی خواستم یک به یک را بشکافم اما سخنان شما برایم گنگ است نمی نوانم آنها را درک کنم البته توجه کنید نادانی من نشانگر مخالفت و یا موافقت باشما نیست تنها می خواهم ديد و ذهن خودم را روشن کنم بگذاريد از آخر شروع کنم از آموزش و پرورش: اسلام دين نوظهوری نيست بنابراين زمانيکه آغاز کرد نه آموزش و پرورشی بود و نه ماهواره و نه اينترنتی حضرت محمد پاپتی ها و برده ها را به دور خود جمع کرد و گفت شما با اربابانتان برابريد والبته کاری که یک انقلاب کمونيستی کرد با اين تفاوت که حضرت محمد می گفت خدا گفته و به آنها وعده ی زندگی نوين و بهتر را داد وبا جمعيتی که بدور خود جمع کرد جامعه ی اسلامی را تشکيل داد و سپس نه آنطور که شما می گوييد(باید تبلیغ کرد تا جهان خارج که مردم آن مسلمان نیستند بدانند که چطور مردم در داخل جامعه اسلامی راحت و بی دغدغه زندگی کرده و به سعادت کامل دنیا و آخرت میرسند. آنوقت به طور طبیعی غیر مسلمانان به سوی مسلمان شدن میل پیدا میکنند) ايران و روم را با تبليغ مسلمان نکرد بلکه با زور شمشير مسلمان کرد و جامعه ی اسلامی تحقق پيدا کرد البته اين که حکومت اسلامی کنونی يک چنين راهبردهايی مانند سانسور و جلوگيری از نفوذ انديشه های بيگانه دارد درست است ولی مجهز شدن به سلاح هسته ای و خط و نشان کشيدن برای اسرائيل همان زورمداری زمان حضرت محمد را برای تحقق جامعه ی اسلامی تداعی می کند. منظور من از رهبر جامعه ی اسلامی دقيقا رهبر بود نه حاکم يک رهبر که مقام مذهبی دارد و قدرتش را از الله می گيرد و تقدس داشتن آنطور نيست که شما می گوييد و تابع شرايطی نيست بلکه تمام شرايط را به زير سلطه می برد ما در زمان ساسانيان مقام موبد را در کنار شاه می ديديم که در زمان هايی که شاه اعتقادات مذهبی داشت شرايط هم فرق می کرد ولی اين تفاوت دارد که يک روحانی رهبر کشور شود. جاي ديگر می گوييد:( حکومت اسلامی هرگز نباید شروع کننده جنگ باشد. چراکه طبق قوانین اسلامی مسلمانان همواره مدافع هستند و نه مهاجم.)ما چنین چیزی را در صدر اسلام نمی بینیم چنانکه ايران اسلام را نپزيرفت و جنگ در گرفت و باز هم می گويم جامعه ی اسلامی تحقق يافته است چون کسی رهبريت را بدست دارد يک مقام مذهبيست و اسلام را او پباده می کند و جامعه ی اسلامی برگرد اوست حالا اگر موفق نمی شود دليل بر تحقق نيافتن جامعه ی اسلامی نيست جامعه ی اسلامی همين است که در ايران رخ داد و صددرصد شکست می خورد فکر می کنيد جمال عبدالناصر برای چی ناسيوناليست عرب را عنوان کرد و البته قدری هم پيروزی یافت و ايران درمقابلش ايستادگی کرد و از اسرائيل پشتبانی کرد با اينکه ايران يک کشور اسلامی بود چون رهبر مذهبی نداشت ولی اکنون به حزب الله کمک می کند در حاليکه اکثريت با اينکار مخالفند چون رهبر يک آخوند مسلمان است. ديگر موارد يکی در باره ی دروغ بود اگر اسلام دروغ را نهی می کند پس دروغ مصلحتی و تقيه چيست؟يا در مورد اخلاق اسلامی که می گوييد نمره منفی به طلاق می دهد پس به ازدواج موقت چند نمره مثبت می دهد؟ برطبق اسلام حق طلاق با مرد است او می تواند همسرش را طلاق ندهد ولی هر بار با زنی باشد يعنی خيانت در روز آشکار!ديگر اينکه می گوييد:(حکم صریحی در مورد آرایش موی و ریش مردان و رنگ و مدل لباس مردان و زنان نداریم)پس آيه حجاب چيست؟که می گويد زنان بايد در پرده باشند و یا در مورد مردان که ربششان از قبض دست بگذرد.  پایان باید بگویم که می دانم هدف شما از آوردن این جستار بسیار مهم و جالب آشنایی دوستان با این موضوعست که جایگاه جامعه و حکومتیست که ۱۴۰۰سال وعده داده شده و به شکل های مختلفی برای ما توصیفش کرده اند و اینکه درک کنیم چنین جامعه ای تا چه اندازه با حکومت اسلامی فاصله زمانی و مکانی دارد ولی چه خوب بود که دیدگاه خود را در مورد چنین جامعه ای می گذاشتید تا دوستان همه ی خردشان را در چشمانشان جمع نکنند...شادزیوی دیرزیوی مهرافزون

بهرام ساسانی :

از اغاز سخن شروع ميکنيم. فرموديد حضرت محمد پابرهنگان را اربابان برابر کرد؟ من چنين چيزی را از آن حضرت سراغ ندارم. حضرت به هنگامی که در مدينه به قدرت رسيد هرگز چنين نکرد. کجا حضرت اربابان را در مدينه پست کرد؟ کجا سراغ داريم که حضرت جامعه اقتصادی مدينه را کاملا تغيير دهد؟ چيزهايی مثل ممنوعيت ربا و جانشينی خمس و زکات به جای باج وجود دارد که چشم پوشيدنی است. حضرت به هنگام فتح مکه آيا ابوسفيان و ديگر بزرگان مکه که تسليم شده و اسلام را پذيرفتند را از بزرگی کم کرد؟ کجا حضرت در قوانين اسلام بردگان و کنيزان را آزاد کرد؟ پس چطور ميتوانيم نهضت اسلام را با کمونيسم مقايسه کنيم و بگوييم که حضرت تغييرات اجتماعی اقتصادی داد؟ حضرت خود از خاندان ابوطالب از اشراف مکه بود. با خديجه از ثروتمندان زندگی ميکرد. پس از رسيدن به قدرت با ابوبکر و عمر از بزرگان عرب نشست و برخواست ميکرد و دختر انان را به زنی گرفت. و هرگز امری نکرد که باعث نابودی اموال بزرگان شود. قريش چه بنی اميه و چه بنی عباس هرچه داشتند از راه زيارت اعراب از کعبه داشتند. حضرت هرگز بر ضد اين ماجرا قيامی نکرد.

گفتم که بهترين نمونه برای جامعه اسلامی مدينه در زمان پيامبر و خلفای راشدين است. ولی گفتم که هيچکدام از آنان يک شب خواب راحت نداشتند. چرا‌؟ چون حکومت اسلامی و اجتماع اسلامی محقق نشده بود تا جامعه اسلامی محقق شود. شما اصرار داريد تا بگوييد جامعه اسلامی همين آش شعله قلمکاری است که ميبينيم. ولی من ميگويم چنين نيست. جامعه اسلامی چيزی فراتر است. هر کدام از اينها که ميبينيم بخشی از جامعه اسلامی است. هيچکدام کامل نيست. من بيانگر شعار اسلام هستم و نه آن چيزی که واقعا افتاد. اسلام ميگويد جنگ بايد از روی دفاع باشد و نه تجاوز. حال هرکس تحليل خود را دارد. جناب سپهر آرا هم تحليل خودشان را کردند. خير نه اسلام با شمشير همه را مسلمان کرد و نه اينان ميتوانند با بمب اتم (که به فرض اگر ایران بدست بیاورد تازه میشود هم رده ۸ کشور دیگر) جهان را مسلمان کنند. اسلام به جهت ويژگی های خويش خود به خود يک حالت گسترش يابنده دارد. و جالب اينکه مدام در درون خود شاخه شاخه و فرقه فرقه ميشود. مردم ميتوانستند مسلمان نشوند. اجباری برای پذيرش اسلام نبود. ولی مسلمان نبودن هم سخت بود.

....اگر مخالفتی با اسلام ميشد و مردمانی اسلام را نميپذيرفتند (که در ایران نیز بر خلاف گفته برخی مانند شریعتی نپذیرفتند) دليلش ضعف اسلام نبود. دليلش اين بود که مردم هيچوقت چيزی که نميشناسند و بيگانه است را نميپذيرند. به ويژه مردم ايران که خودشان صاحب دين و آيين بودند. ولی شرايط اجتماعی که پس از اسلام ايجاد شد در همه جهان (از جمله ایران) مردم را به سوی اسلام سوق داد. اين ماجرا که اسلام گمشده مردم ايران بود!! و ايرانيان جويای اسلام بودند!! شعار است. زمانی که اسپانيا به دست مسيحيان افتاد تقريبا بيشينه مردم مسلمان شده بودند ولی مسيحيان آنان را به زور دوباره مسيحی کردند. پس بايد بگوييم اسلام گمشده اسپانيايی ها بود!!! خير. اسلام اين ويژگی را دارد که در هر کجا برود خود به خود همه را به درون خويش ميکشد. تاکتیکش اينطوری تعريف شده. مسيحيت با تبليغ رشد ميکند ولی اسلام با تاکتيک. شما حق داريد نظر خويش را داشته باشد. پس به تکرار سخن خود نپردازيد. شما چنين بيانديشيد که جامعه اسلامی محقق شده است و جامعه اسلامی همين است که يک رهبر دينی حکومت سياسی را بدست بگيرد!!!

...ولی من به شما ميگويم که شما هنوز هم مفهوم اجتماع اسلامی و حکومت اسلامی و جامعه اسلامی را درک نکرديد. اگر يک مسيحی حکومت را به دست بگيرد، جامعه پیرامون او مسیحی نیست. آن جامعه زمانی مسیحی است که همه مردم مسیحی باشند،‌ رهبر هم مسیحی باشد. یعنی همان اجتماع + حکومت. چطور سخن به جمال عبدالناصر رسید؟ مگر مصری ها آدم نیستند که به دنبال ناسیونالیسم باشند؟ اگر یک مصری به جرم اینکه عرب است سخن از ناسیونالیسم بزند، سریع باید بگوییم که آنان خیری از حکومت اسلامی ندیدند و رفتند سراغ ناسیونالیسم؟ تازه ناسیونالیسم در هر کشوری رنگ و بوی فرهنگی آن کشور را دارد و ناسیونالیسم عربی مجبور است رنگ و بوی اسلامی داشته باشد چون عربها که جز اسلام چیزی ندارند. شاه هم با جمال دشمنی نکرد. جمال ماجرای خلیج موهوم عرب را مطرح کرد و تلاش کرد تا ایران و اسرائیل را یک کاسه کرده و همه اعراب را بر ضد آنان بسیج کند. هدفش بیشتر این بود که جهان عرب را متحد کند و مصر را رهبر جهان عرب. شاه هم هرگز با اسرائیل بر ضد مصر متحد نشد. بلکه اتفاقا شاه تلاش میکرد تا دشمنی ملت های منطقه را به سوی اسرائیل بکشاند.

... قوانین اسلام در خصوص زن و مرد برگرفته از دوران مرد سالاری است. منتها آنان که میگویند این قوانین الاهی هستند باید توضیح دهند که چطور خداوند در قوانین خویش یک جنس را برتر قرار میدهد؟ تقیه هم مربوط به شیعه است. اگر جایی حکمی صریح در خصوص مو و ریش مردان دیدید با آدرس به من ارائه دهید. در خصوص زنان نیز سخن از مدل و جنس لباس آنان نداریم وگرنه من نیز میدانم که زنان باید در پشت پرده حجاب باشند. چه اهمیتی دارد که دیدگاه من درباره جامعه اسلامی چیست؟ البته من نظرم را درباره خیلی چیزها میگویم ولی چه اشکالی دارد که گاهی مفاهیم را آنطور که هست بشناسیم. حالا چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید. خوشحالم که بازخورد دوستان طوری بوده است که نشان میدهد من در بررسی مفاهیم اسلامی دشمنی نورزیده ام.

نازنین :

بادرود...شما گفتيد دروغ مصلحتی و تقيه(بطورکل دروغ)از شيعه است پس ايکاش می گفتيد درمورد اسلام بدون شاخه هايش سخن می گوييد که آنوقت اسلام شير بی يال دمی می شود که سخت می شود در مورد آن سخن گفت در مورد مسيحبی همينکه پاپ در واتيکان رفت جامعه ی مسيحيت در آن جا تشکيل شد در مورد قوانين اسلامی هم تمام قوانينی که در قرآن آمده مربوط به همان دوران می شود مثل برده داری کدام قوانينش الاهيست که در مورد اين يکی توضيح دهند؟البته دوست من بايد به اين نکته توجه داشت که تمامی قوانينی که فقها وضع می کنند برگرفته از قرآن است ودر نتيجه الاهی و گرنه نمی توانستند به مردم بخورانند اين همان تقدس است دوست من شما در نوشتاری مبنی بر دفاع از عربيت گفتيد عرب پبش از اسلام خيلی چيزها داشت حالا می گوييد عرب بدون اسلام هيچ چيز ندارد ولی به نظر من هم داشت و همين که ناصر توانست ناسيوناليسم عرب را تشکيل دهد نشان دهنده ی خيلی چيزها بود. شما در نوشتارتان می گوييد که اسلام با تبليغ پيش روی می کند ولی اينجا می گوييد با تاکتيک؟در ايران از زمانی که حکومت اسلامی تشکيل شده چقدر تاکتيک بکار رفته ؟جز اينکه هر روز بر کسانی که از دين اسلام بيرون می آيند و به دين های ديگر رو می آورند و يا اصلن بی دين می شوند اضافه می شود. دوست من شما می گوييد :(اگر مخالفتی با اسلام ميشد و مردمانی اسلام را نميپذيرفتند (که در ایران نیز بر خلاف گفته برخی مانند شریعتی نپذیرفتند) دليلش ضعف اسلام نبود. دليلش اين بود که مردم هيچوقت چيزی که نميشناسند و بيگانه است را نمی پذيرند. به ويژه مردم ايران که خودشان صاحب دين و آيين بودند. ولی شرايط اجتماعی که پس از اسلام ايجاد شد...دوست من پس ضعف چه بود؟ممکن است يکی از دلايلش اين بود که ايرانيان خود دين و آيين داشتند ولی ۹۹دليلش از برای اين بود که اسلام برتری نسبت به دين و آيين خودشان نداشت ضعيف بود چون قوانينش برخلاف انديشه و گفتار و کردار نيک بود. من هم با سخن شما همدلم که مفاهيم را آنطور که هست بشناسيم اما از شما ياد گرفتم که منصفانه منطقی و مستند باشم و قبول کنيد که گاهی اوقات شما مرا گيج می کنيد چگونه می توان در مورد مقوله ای سخن راند و سپس خوب يا بد بودن آنرا به عهده ی خواننده گذارد؟نمی دانم چرا هربار پژوهشگری که بسيار طرف توجه من است تصمیم بر بی طرفی می گيرد مرا به وحشت می اندازد؟فکر می کنم در مورد جامعه ی اسلامی گير من همان اولش باشد يعنی ايده آل بودنش من می گويم از همان اولش اين جامعه ايده آل نبوده شما چه می گوييد؟

بهرام ساسانی :

با درود. ۱- بله واتيکان جامعه ای مسيحی است. ولی واتيکان در کنار حکومتی مسيحي، اجتماعی مسیحی دارد. چیزی که در خصوص مکه و مدینه هم صدق میکند (نامسلمانان حق ورود ندارند) ولی درباره ایران و یا عربستان و هیچ کشوری در جهان صدق نمیکند. هدف من در کنار شناخت جامعه اسلامی، کمی آشنایی بیشتر خودم و دیگران با مفاهیم جامعه شناسی بود. امیدوارم سودمند بوده باشد. 2- خوشحالم که تناقض های نوشته های من را میشمارید. این خیلی خوب است. بله شاید به ظاهر این گفته من تناقضی با آن مقاله درباره اعراب جاهلیت باشد. ولی من منظورم در آنجا این نبود که بگویم اعراب پیش از اسلام دارای تمدن بودند. تا آنجا که یادم می آید در آنجا نیز تاکید کردم که اعراب تمدن نداشتند و بیابانگرد و نیمه متمدن بودند. شاید باید یکبار دیگر آن مقاله را بخوانم. ناسیونالیسم نیز همچنانکه در آن مقاله در هفته نامه ... توضیحش دادم وابسته به تمدن نیست. ما نباید به دلیل داشتن کوروش و داریوش و اردشیر بابکان و شاپورها و انوشیروان و زرتشت و فردوسی و ... ناسیونالیست باشیم. یک گواتمالایی و ماداگاسکاری نیز حق دارد باشد. اعراب که باز دست کم 1400 سال تاریخ دارند.

۳- تناقض دیگر هم جالب بود. منظور من از تاکتیک چیزی جز تبلیغ نیست. منظورم مجموعه فرایندی است که بخشی از آن نیز تبلیغ است. شاید باید مقاله را اصلاح کرده و تاکتیک را جانشین تبلیغ کنم و آنرا بیشتر توضیح دهم. اسلام در این سالیان با تاکتیک رشد کرده. من در این مقاله جامعه اسلامی را شفاف میکنم و نه اینکه کارهای نظام جمهوری اسلامی را توجیه کنم!!! ۴- شاید شما باورمند باشید که اسلام نسبت به دین مزدیسنای ایرانی ضعف دارد. که این بحثی خواهد بود فلسفی ولی من از دید جامعه شناسی میگویم دینی که برتر است موفق تر نیست. دینی که با تاکتیک بهتر رشد کند موفق تر است. از دید تاریخی هم میگویم که همواره دینی که زور بیشتری داشته موفق تر بوده و نه دین بهتر و یا برحق تر و یا راستین تر و یا خدایی تر و ... ولی بدبختانه بسیاری از پژوهشگران چون دید تاریخی و دید جامعه شناسی ندارند خیلی سریع حکم میدهند که اسلام به این دلیل در ایران پیروز شد که مثلا مزدیسنا این مشکلات و ضعفها را داشت و اسلام برتر جلوه کرد.

...من داوری نمیکنم. شاید واقعا اسلام برتر باشد. ولی مردم کوچه و بازار و کشاورز و دامدار برتری اسلام را از کجا متوجه شدند؟ مگر اینکه بگوییم به تک تک آنان وحی شد و خداوند کمک کرد که مردم ایران مسلمان شوند. عوام هرگز قادر به تشخیص دین و فلسفه بهتر و برگزیدن آن نیستند. حتا امروز همچنان میتوان گفت که چنین است. آیا براستی مسیحیت برترین ایین است که همچنان حرف نخست را در کشورهای غربی که سطح تحصیلات بالاست میزند؟ ۵- از اینکه شما را ناامید کردم و آنطور که میخواستید ننوشتم غمگینم. امیدوارم مقالات آینده شما را خرسند و خوشنود کند. ولی من یاد گرفتم که هرگز برای خوش آمد کسی ننویسم. هرگز مقالاتم حتا برای ایران دوستان خوش نیامده است. چرا؟ چون بلد نیستم آنطور که آنان دوست دارند و میخواهند بنویسم. هیچ مقاله ای نداشتم که همفکرانم (تاکید میکنم همفکرانم) آنرا کاملا خط به خط بپذیرند. چون به هنگام نوشتن به آنان نمی اندیشم به موضوع فکر میکنم و بس. در باره جامعه اسلامی نیز اصلا بحث این نیست که خوب است یا بد. شما چه گیری دادید؟ مهم این است که بدانیم جامعه اسلامی چیست و این با کمک شما و نقد دوستان بدست می آید.

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

جامعه اسلامی ۴

  بخش پنجم:

دیگر ستون مهم "جامعه اسلامی" به غیر از "حکومت اسلامی"، داشتن "اجتماع اسلامی" است.

اجتماع اسلامی :

اجتماع اسلامی چگونه شکل میگیرد؟

میدانید که تفاوت "جامعه" با "اجتماع" در چیست. اجتماع یعنی جمعی از افراد که در کنار هم هستند. درحالیکه جامعه عبارتست از "اجتماعی منظم و هدفمند".

یکی از مهمترین و کلیدی ترین و دشوارترین ویژگیهای "جامعه اسلامی" یک "اجتماع اسلامی" است. اگر صاحب یک "اجتماع اسلامی" شویم آنوقت با وجود یک "حکومت اسلامی" میتوانیم با افتخار بگوییم که ما "جامعه اسلامی" را محقق کردیم. چراکه اجتماع یعنی جمعی از افراد در کنار هم و اجتماع اسلامی یعنی جمعی از افراد اسلامی در کنار هم. اجتماع اسلامی را که داریم. منظم و هدفمند بودن آن به عهده حکومت است چون همه میدانیم که قانون و دستورات، نظم و هدف را ایجاد میکنند و قانون و دستورات از جمله وظایف حکومت است. بنابراین خود به خود جامعه اسلامی محقق شده است.

اما توجه کنید که اجتماع اسلامی یعنی جمعی از افراد "اسلامی" در کنار هم. چرا گفتیم "اسلامی" و نگفتیم "مسلمان"؟

مسلمان معنی واضحی دارد. بنا به آنچه که پیامبر اسلام تبلیغ میکرد هرکس که پدرش مسلمان باشد او هم مسلمان است و هرکس که مسلمان نیست اگر بگوید "اشهد ان لا اله الی الله و اشهد ان محمد رسول الله" مسلمان میشود. هر دینی اصولی دارد و اصول دین اسلام توحید و نبوت و معاد است و این جمله تاکید بر این سه است (معاد مستتر است). کسی که به این 3 اصل ایمان بیاورد مومن به اسلام است و مومن به اسلام را مسلمان میدانیم. اما اسلام برای اینکه انسان را در مسیری مشخص قرار دهد دستورات و احکامی دارد که به فروع دین مشهورند. فقها و علمای اسلامی با تحقیقات خود با استفاده از متون دینی مجموعه ای از دستورات و تکالیف و باید و نبایدهایی را ایجاد کرده اند که به "شریعت" معروف است. اگر یک مسلمان مومن به شریعت عمل نکند گناه کرده است و احتمالا در دنیا و قطعا در آخرت مجازات میبیند اما نداریم جایی که بگویند گناه باعث خروج از اسلام و ارتداد میشود. یعنی حتا انجام دادن بزرگترین گناهها و تکرار در آن و فراموشی کامل شریعت از سوی مسلمان، اگر همچنان اصول دین را قلبا قبول داشته باشد، باعث نامسلمانی نمیشود. اینکه آیا چنین چیزی درست است یا نه بحث دیگری است اما هیچ عالم دینی تا به حال چیزی به غیر از این نگفته است. اینجاست که برای تمایز نهادن بین "مسلمان بی توجه به شریعت" و "مسلمان مقید به شریعت"، قرآن واژه "متقی" را در برابر "مومن" به کار میبرد. متقی یعنی کسی که علاوه بر اینکه به خدا ایمان دارد، خداترس است و از عذاب آخرت می هراسد. کسی که از عذاب آخرت به شدت بترسد تمام سعی خود را میکند تا به شریعت پایبند باشد. البته که کسی نمیتواند معصوم باشد و گناه نکند اما میتواند یک انسان شریعتمدار و پایبند به تکالیف مذهبی و در یک کلام متقی باشد.

اینجاست که تنها به کار بردن واژه مسلمان کافی نیست. بنابراین من ترجیح میدهم که به مسلمانان متقی، "اسلامی" بگویم. چراکه مسلمان کسی است که اسلام را قبول دارد مثل کسی که وجود ماه را قبول دارد. اما اسلامی کسی است که به تمام گفته های اسلام عمل میکند و سعیش در این است که در زندگی به اسلام خدمت کند. درست مثل کسی که یک فضانورد است و سعی دارد روزی به کره ماه برود.

خصوصیت اجتماع اسلامی در این است که نه تنها همه افراد آن "مسلمان" باشند بلکه "اسلامی" باشند و خود را "سرباز اسلام" بدانند. تمام مواردی که در بالا ذکر شد به ویژه وجود آموزش و پرورش اسلامی و ایجاد یک فرهنگ واحد اسلامی میتواند مهمترین نفش را در تشکیل اجتماع اسلامی بازی کند. باز یکی از بزرگترین مشکلات در این زمینه یکی نامسلمانان و دیگری مسلمانان غیر اسلامی هستند. البته برخورد خشونت بار بدون بهانه با نامسلمانان در احکام دینی مطرود است و چنین حقی برای حکومت وجود ندارد. پس حکومت باید بدون زور و خشونت و اجبار سعی کند که تمام نامسلمانان مادر زادی را به اسلام دعوت کند و البته یک راه این است که آنها را آزاد بگذارد تا از جامعه خارج شوند. در این کار نیازی به اجبار نیست چراکه اصولا نامسلمانان میدانند که در جامعه اسلامی زندگی کردن برای آنها بسیار مشکل است و خود ترجیح میدهند که خارج شوند. شاید با خود بیاندیشیم که با مسلمانان مادرزادی چه باید کرد؟ بی گمان کسی نمیتواند درون مغز آنان کنتر بگذارد تا هنگامی که ایمانشان را از دست دادند، آژیر کشیده و هشدار دهد. پس میخواهیم نتیجه بگیریم که اجتماع اسلامی ناممکن است!! چنین نیست. این هم راه حلی دارد.

برخورد با مسلمانان مادر زادی که در دل ایمان ندارند اتفاقا راحت تر است. این افراد ممکن است بخواهند به شکل علنی اعلام کنند که مرتد هستند و یا جرات چنین کاری را ندارند. اگر اعلام کنند با حکم اعدام مواجه میشوند. با اجرای حکم اعدام برای مرتدها فضا را بگونه ای میگردد که کسی جرات از دست دادن ایمان را نداشته باشد و اگر هم کسی ایمان خود را از دست دادند جرات اعلام آن را نداشته باشند. شاید بگوییم که این افراد به شکل مخفیانه ارتداد خویش را با نزدیکان خود در میان گذاشته و حتا تبلیغ کنند. چاره کار ایجاد یک فضای امنیتی سنگین است. نباید نیازی به وجود ماموران حکومت در همه جا باشد. باید فضا به گونه ای باشد که هرجا دو نفر با هم باشند هرکس فکر کند که شخص دیگر نفوذی و خطرناک است و جرات نکند در رابطه با عدم ایمان خود سخن بگوید. حتا کسی به همسر و مادر و پدر و خواهر و برادر و فرزند خویش اعتماد نداشته باشد. اما چطور چنین چیزی ممکن است؟ گفتیم که باید انسانهایی اسلامی تربیت کنیم. انسانهای اسلامی که گفتیم سربازان اسلام هستند، برای مصلحت اسلام هرکاری میکنند. پس در چنین اجتماعی هرکس دیگری را انسانی اسلامی فرض کرده و جرات ابراز درونیات قلبی خویش را نخواهد داشت. آنوقت ممکن است افرادی را در جامعه داشته باشیم که ایمانی در دل نداشته باشند. اما چون فضایی برای ابراز وجود برای این افراد وجود ندارد حالتی ایجاد میشود که همه مرتدها فکر میکنند که تنها هستند. چراکه هیچکس پیدا نمیشود که به او بگوید من هم مرتد هستم. فضا باید طوری باشد که حتا از پدری مرتد، فرزندی متولد شود که تحت تاثیر تعلیم و تربیت جامعه به یک مسلمان اسلامی قدرتمند تبدیل شود. و حتا پدر جرات نکند به فرزند کوچک خود بگوید که مرتد است و بخواهد او را از اسلام خارج کند. این باعث میشود تا عملا تعداد مرتدان زیاد نشود. زیرا هیچ تبلیغی برای ارتداد حتا در درون خانه مردم امکان ندارد. و برعکس تنهایی مرتدها و سختی که میکشند باعث میشود که بسیاری از آنها به دین برگردند. یعنی روندی نزولی پیدا کنند. یا از جامعه خارج شوند. حتا اگر تعداد قابل توجهی از مردم چنین جامعه ای در دل مرتد باشند و ایمان نداشته باشند (حتا 25 درصد جامعه)، باز مشکلی به وجود نمی آید چون هیچکدام اینها این آمار را نمیدانند و همه فکر میکنند که تنها هستند. اما اگر این رقم بیشتر شود آنوقت کم کم نمود آن در جامعه مشخص شده و مشکل ایجاد میکند.

بنابراین در جامعه اسلامی کامل، ظاهرا همه افراد جامعه مسلمان هستند. چراکه نامسلمانان مادر زادی یا مسلمان شده و یا از کشور مهاجرت کرده اند و مسلمانان مرتد شده هم که یا اعدام شده اند و یا هیچکس حتا خانواده آنان هم نمیداند که مرتد هستند. اما مشکل دیگر این است که آیا این مسلمانان، متقی یا اصطلاحا اسلامی هستند یا نه؟ بر خلاف تصور این اصلا مشکل بزرگی نیست. اینکه مسلمانی واقعا از خدا میترسد یا نه؟ اینکه مسلمان قلبا به شریعت و احکام اسلام علاقه دارد یا نه، چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که او مجبور است شریعت اسلام را اجرا کند. شرکت در نماز جماعت خصوصا نماز جمعه، در جامعه اسلامی جزو واجبات است. در جامعه اسلامی مدینه زمان پیامبر اسلام اگر کسی در نماز جماعت شرکت نمیکرد مسلمانان از او پرس و جو میکردند که چه شده است؟ آیا بیمار است؟ آیا مشکلی دارد یا اینکه از اسلام رویگردان شده است؟ و اگر در نماز جمعه شرکت نمیکرد در خیابان مردم به او چپ نگاه میکردند. در جامعه اسلامی امروز هم باید سیستمی پیاده شود که همه در نماز جماعت شرکت کنند و نماز فرادا از بین برود. در ادارات و شرکتها و کارخانجات و دانشگاهها و مدارس که کار ساده ایست. در مورد بازار و کسبه هم میتوان خرید و فروش در زمان نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا را ممنوع کرد (این حالت در مکه و مدینه اجرا میشود). بنابراین کسبه مجبور میشوند که نماز را جماعت بخوانند. در مورد نماز جمعه و نماز صبح که ممکن است کسانی در خانه بخوانند هم میتوان یک مکانیسم حضور و غیاب طراحی کرد. به شکلی که مشخص شود چه کسی شرکت کرده و چه کسی نکرده است. البته با توجه به اینکه هرگز در متون دینی نداریم که کسی که در نماز جماعت شرکت نکند مجازات شده باشد، نمیتوان این افراد را مجرم دانست. اما با توجه به این حکم که "تنها تفاوت بین مسلمانان تقوای آنان است" پس میتوان حضور در نمازهای جمعه و نمازهای صبح در مساجد را نوعی امتیاز در نظر گرفت و بر اساس امتیازات به شرکت کنندگان پاداش داد. با توجه به اینکه در جامعه اسلامی کامل، طبقه سرمایه دار نداریم، پس نمیتوان گفت که کسانی در این جامعه نیازی به پاداشهای دولت ندارند. بدین شکل مسلمانان حتا از نماز خواندن خود شاد و خوشوقت خواهند شد و پاداش خود را در این دنیا هم دریافت میکنند. در قرآن نیز آیاتی مبنی بر خوشبختی مومنان در هر دو جهان وجود دارد.

همین حالت را برای روزه داری هم میتوان ایجاد کرد. حالتی بوجود آورد که در روزهای غیر تعطیل هیچ راهی برای روزه خواری وجود نداشته باشد. در ادارات و کارخانجات که باز این کار مشکل نیست. در بازار و خیابان هم تعدادی مامور البته با کمک خود مردم این امر را کنترل خواهند کرد. بدین ترتیب همه مجبورند یا روزه بگیرند و یا گرسنه بمانند مگر کسانی که مشکل و بیماری دارند و یا کسانی که در خانه هستند. که البته اگر شما در خانه خود روزه خواری کنید باز اگر حکم پزشک نداشته باشید، از خانواده خود خواهید ترسید. مگر اینکه آنقدر مخفیانه این کار را بکنید که کسی نفهمد. در اینصورت نیز باز مانند همان ارتداد، کسی از روزه خواری شما اطلاع پیدا نمیکند. و اینکه کسی نفهمد که شما روزه خواری کردید پس مشکلی برای جامعه اسلامی ایجاد نمیکند. لازم به تذکر است که روزه خواری در ملا عام در اسلام شدیدا محکوم و حکم شلاق دارد.

اخلاق اسلامی :

بحث دیگر مهم در اجتماع اسلامی، اخلاق اسلامی است. در یک جامعه اسلامی کامل، اخلاق اسلامی باید یکی از مهمترین ویژگیهای مسلمانان باشد. البته میدانیم که دروغگویی، غیبت و برخورد زشت، جرم نیست اما همانطور که گفتیم طبق حکم صریح اسلام هیچ چیز باعث تبعیض و تفاوت بین مسلمانان نمیشود بجز تقوا و اخلاق اسلامی یکی از شاخص های تقوا است. بنابراین باید این شاخص در جامعه نمود داشته باشد و به هر مسلمان نمره داده شود. با طراحی مکانیسمی ساده و پرس و جو و ارزیابی هر فرد توسط دوستان، همکاران و خانواده فرد، در پایان هرسال میتوان نمره ای به فرد داد که این نمره هم مانند نمره شرکت در نماز، پاداش خواهد داشت. ضمن اینکه ازدواج در سنین پایین هم اجبار نیست اما جزو اخلاق اسلامی محسوب میشود و نمره مثبت خواهد داشت و برعکس طلاق هم نمره منفی خواهد داشت.

حجاب اسلامی :

یکی دیگر از خصوصیات اجتماع اسلامی، پوشش و ظاهر مسلمانان یا همان حجاب اسلامی است. حکم صریح اسلام بر این است که مرد و زن باید قسمتهایی از بدن خود را حتما بپوشانند. و زنان با آرایش، خودنمایی نکنند اما حکم صریحی در مورد آرایش موی و ریش مردان و رنگ و مدل لباس مردان و زنان نداریم. اما میتوان با استفاده از حکم ممنوعیت خودنمایی زنان در جامعه برای زنان لباسی متحدالشکل و ساده و کاملا اسلامی ایجاد کرد که هم از به گناه افتادن مردم جلوگیری کند و هم به وحدت کمک کند. توجه شود که در جامعه اسلامی مردان و زنان کافی است ازدواج کنند آنوقت دولت موظف است که به آنان مسکن بدهد و با توجه به اینکه خانواده در جامعه اسلامی به اندازه نیاز، مزد از دولت دریافت میکند و خدمات بهداشتی و درمانی هم رایگان است، دلیلی وجود ندارد که زنان هم بخواهند کار کنند. مگر اینکه زنانی علاقه داشته باشند که کار کنند و در این صورت دولت از آنان در شغلهای خاص آنان (پرستاری، معلمی و کارهای مربوط به زنان) استفاده میکند. نتیجتا حضور زنان در بیرون از خانه خیلی کمتر از وضع موجود در جهان میباشد. برای تفریح زنان نیز باید چاره ای اندیشید. ایجاد فضاهای ورزشی تفریحی ویژه زنان میتواند مشکل گشا باشد.

روابط اسلامی :

روابط اسلامی یکی دیگر از ویژگیهای اجتماع اسلامی است که هم نیاز به برخورد قانونی دارد و هم فرهنگ سازی. باید تا آنجا که میشود از روابط زائد و بدون ضرورت بین زنان و مردان در اجتماع جلوگیری کرد. هرچند که با توجه به حاکمیت اخلاق اسلامی و حجاب اسلامی و فرهنگ اسلامی در جامعه و البته این موضوع که در یک اجتماع اسلامی قاعدتا همه مردان بالای 18 سال و زنان بالای 15 سال باید متاهل باشند، اساسا دلیلی ندارد که شاهد فساد باشیم. ضمن اینکه یکی از مهمترین دلایل فساد، فقر است که آن هم در جامعه اسلامی وجود ندارد.

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

جامعه اسلامی ۳

 

بخش سوم :

آموزش و پرورش اسلامی :

آموزش و پرورش مهمترین بخش هر جامعه است. برای تحقق جامعه اسلامی نیاز به داشتن یک آموزش و پرورش اسلامی است. کودکان از ابتدای زندگی باید تحت تعلیم و تربیت اسلامی باشند و به بهترین شکل پرورش بیابند. واحد بودن سیستم آموزش و پرورش و از یک سو و جلوگیری از برخورد سیستمهای دیگر آموزشی راهکار این عملکرد میباشد. هرگونه شکست در این زمینه مساوی است با محقق نشدن جامعه اسلامی. در واقع اکنون بر ما روشن است که برای تحقق جامعه اسلامی حداقل ربع قرن زمان لازم است. چراکه جوانانی که در دوران بزرگسالیشان حکومت اسلامی تشکیل شده است، رشد و نمو خود را در دوران قبل از حکومت اسلامی گذرانده و انسانهای کاملی نیستند. بنابراین باید تمام قدرت را بر روی کودکان متمرکز کرد و زمانی که این کودکان که از زمان چشم گشودن تعلیم و تربیت اسلامی را دیدند و بزرگ شدند آنوقت ما شاهد یک نسل از جوانان سالم هستیم و میتوانیم به تحقق جامعه اسلامی امیدوار باشیم. یکی دیگر از ویژگیهای آموزش و پرورش اسلامی، داشتن رسانه های اسلامی است. چراکه نقش رسانه ها در آموزش و پرورش جامعه بسیار پر اهمیت است. در این راه اولین قانون باید این باشد که به طور کلی ارتباط رسانه غیر خودی (مثل ماهواره و اینترنت) با توده های جامعه قطع باشد. و این رسانه ها صرفا باید در اختیار جمع محدودی از سیاستگذاران جامعه باشد تا بتوانند بهتر دیگران را بشناسند و تصمیم بگیرند. رسانه های خودی هم باید کاملا تحت کنترل باشند. لازم نیست که همه رسانه های دیداری و نوشتاری متعلق به دولت باشند اما حتما لازم است که شدیدا این رسانه ها تحت کنترل باشند. بخصوص در بحث خبررسانی. یک قانون در این زمینه وجود دارد و آن سانسور خبری است. بدین معنی که لازم نیست هرچه که اتفاق می افتد را دقیقا مردم بدانند. بلکه کافی است مردم آنچیزی را بدانند که مصلحت بر دانستن آن است. بنابراین اخبار زیادی از فیلتر نظارتی رد نمیشوند و برخی اخبار هم ناقص به گوش مردم میرسد. اما توجه کنید که طبق متون دینی اسلام، دروغ مطرود است. بنابراین نمیتوان اخباری را که هرگز وجود نداشته اند را به دروغ به خورد مردم داد. بلکه فقط رسانه حق دارد اخباری که ندانستن آن بهتر از دانستن آن است را به اطلاع عوام نرساند یا بخشی از آن را پنهان کند. پس نتیجتا باید گفت در جوامع اسلامی فیلم، تئاتر، عکس، موسیقی و کتاب داستان خارجی وجود ندارد چراکه اینها زندگی در خارج از جامعه اسلامی را آموزش میدهند و نیازی نیست مسلمانان بدانند که در خارج، مردم چگونه زندگی میکنند.

امنیت و انتظامات اسلامی :

حکومت اسلامی اگر نتواند امنیت و نظم را ایجاد کند هیچ ارزشی نخواهد داشت. امنیت به این معنی که هم "جرم و بزهکاری در جامعه به صفر برسد و امنیت مردم تامین شود، طوریکه مردم جامعه در کمال آرامش باشند و این امنیت احساس رضایت در آنها به وجود بیاورد" و "هم امنیت حکومت و امنیت کلیت جامعه اسلامی تامین شود، بدین معنا که کوجکترین خطری حکومت را حتا تهدید هم نکند و همچنین تهدیدی برای دستاوردهای جامعه اسلامی وجود نداشته باشد". اما مهمترین بخش از امنیت جامعه اسلامی، امنیت ارزشهای جامعه اسلامی است. امنیت ارزشهای جامعه اسلامی کم اهمیت تر از امنیت حکومت و مردم جامعه نیست. انتظامات هم باز به این معنی است که هم نظم به شکل متعالی در اجتماعات محقق شود و هم در درون حاکمیت نظم به شکل برجسته مشخص باشد. امنیت و انتظامات حتا در زمانی که جامعه اسلامی کاملا محقق شد هم باید کاملا جدی گرفته شود چراکه با از بین رفتن آن، کلیت جامعه اسلامی در خطر می افتد.

سیاست اسلامی :

توسعه سیاسی با آن مفهوم مورد نظر در جامعه شناسی سیاسی، در جامعه اسلامی مطرود است. توسعه سیاسی یعنی تحزب و آزادی های سیاسی و تشکیل نهادهای NGO به شکل آزاد و مستقل. در جامعه اسلامی اساسا انتخاباتی وجود ندارد پس نیازی به وجود حزب نیست. حتا نظام تک حزبی کمونیستی هم در جامعه اسلامی مقبول نمیباشد. اصلا نیازی به وجود حزب و دستجات سیاسی احساس نمیشود. مجمع علمای شاخص جامعه همواره هستند و آنها رهبر جامعه را نصب و عزل میکنند. رهبر جامعه هم وظیفه تشکیل دولت و پارلمان را دارد و قوه قضاییه هم یک نهاد مستقل از سایر نهادها میباشد. در تمام این موارد تنها ویژگی برای ابراز شایستگی ها، تقوا و دانستن علوم میباشد و نیازی به تفکرات حزبی و جناحی نیست. تشکیل نهادهای مستقل جامعه مدنی و NGO ها هم خود باعث ناامنی و عدم وحدت در جامعه میشود. بنابراین در چنین جامعه ای مفهومی به نام آزادی سیاسی و آزادی بیان بی معنی میشود. بر فرض که شخصی آزاد باشد که صحبت کند. چه میخواهد بگوید؟ میخواهد جامعه اسلامی را محکوم کند؟ میخواهد به اعتقادات دینی مردم حمله کند؟ میخواهد به ارکان جامعه اسلامی حمله کند؟ میخواهد با توهین به سران حکومت امنیت جامعه اسلامی را بر هم بزند؟ اصلا بعید است که کسی حاضر شود اینگونه صحبت کند اما فرضا که این اتفاق افتاد حکم او محاربه و افساد فی الارض و اعدام یا تبعید است. نمونه این قبیل اقدامات را در مدلهای اسلامی از صدر اسلام تا امروز دیده ایم. البته بدین معنی نیست که اجازه تشکیل انجمن داده نشود. ولی همواره تیغ تیز نظارت حکومتی باید باشد و هیچ آزادی و استقلالی برای انجمن ها وجود نداشته باشد. تا مبادا وحدت و یکپارچگی و انسجام اسلامی از میان برود.

دیپلماسی اسلامی :

سیاست خارجی یکی از مهمترین مسائل هر حکومت است. دیپلماسی اسلامی یکی از ویژگیهای یک جامعه اسلامی محقق شده، میباشد. اولین نکته در این است که حکومت اسلامی به غیر از اینکه وظیفه دارد کشور خود را به شرایط آرمانی جامعه اسلامی برساند. وظیفه دارد که با سایر کشورهای مسلمان متحد شد و یک قدرت فدراتیو اسلامی ایجاد کند. یک جامعه اسلامی حتا اگر محقق شود نمیتواند در جهان یکه و تنها مقاومت کند. بدین شکل از پا در می آید. بنابراین لازم است که حکومت همانقدر که به فکر تحقق جامعه اسلامی در کشور خود است به این امر در سایر کشورهای مسلمان نشین هم بپردازد. همانطورکه میدانیم طبق نص صریح متون اسلامی ملیت مسلمان هیچ اهمیتی ندارد و همه مسلمانان جهان با هم تشکیل یک امت میدهند. بنابراین اینترناسیونالیسیمی که در قرن 20 در حکومتهای کمونیستی دیدیم، قدمتی بیشتر دارند. همانطور که هدف کمونیستها یک جهان کمونیستی است و آنان ایجاد یک کشور کمونیستی را هرگز کافی نمیدانند. همین حالت برای جامعه اسلامی هم هست. و حکومتهای اسلامی باید اولا کمک کنند که در تمام کشورهای مسلمان نشین حکومتی اسلامی ایجاد شود و سپس اینها با هم متحد شده و تشکیل یک ابرقدرت فدراتیو را بدهند. آنوقت مرحله دیگر تلاش برای صدور دستاوردها به تمام کشورهای جهان آغاز میشود. سیاست خارجی جامعه اسلامی، بر این است که مرزهای کشور باید بر روی کشورهایی که حکومت اسلامی ندارند کاملا بسته شده و دورتادور کشور دیوار کشیده شود و برعکس مرزها مابین کشورهای دارای حکومت اسلامی برداشته شود (همان کاری که اتحاد شوروی کرد و مرز خود با کشورهای کمونیستی را برداشت اما بین خود و جهان غرب دیوار کشید). سفرهای زائد و غیر ضروری و مراودات فرهنگی و تجاری حتا الامکان باید فقط بین کشورهایی که حکومت اسلامی دارند انجام شود. اینکه تمام کشورهای مسلمان نشین جهان دارای حکومت اسلامی شوند یک گام بزرگ است و کمک میکند تا همه اینها با کمک هم جامعه اسلامی کامل را محقق کنند. وقتی که جامعه اسلامی در بخش بزرگی از جهان محقق شد باید تبلیغ کرد تا جهان خارج که مردم آن مسلمان نیستند بدانند که چطور مردم در داخل جامعه اسلامی راحت و بی دغدغه زندگی کرده و به سعادت کامل دنیا و آخرت میرسند. آنوقت به طور طبیعی غیر مسلمانان به سوی مسلمان شدن میل پیدا میکنند و روند مسلمانان در کشورهای دیگر افزایش میابد. وقتی تعداد مسلمانان در کشورهای دیگر به حد کافی رسید با کمک حکومتهای اسلامی انقلاب و شورش صورت گرفته و تلاش میشود تا در آن کشورها هم حکومت اسلامی محقق شود. یعنی روند به شکلی است که قلمرو جامعه اسلامی بزرگ شده و قلمرو کشورهای غیر اسلامی سال به سال کوچک میشود. در این میان باید توجه شود که حکومت اسلامی هرگز نباید شروع کننده جنگ باشد. چراکه طبق قوانین اسلامی مسلمانان همواره مدافع هستند و نه مهاجم. دفاع به این معنی نیست که حتما از سوی کشوری خارجی به جامعه اسلامی حمله صورت بگیرد. گزارش اذیت و آزار مسلمانان در یک کشور و اینکه مثلا از فعالیتهای یک گروه اسلامی در یک کشور خارجی جلوگیری شده یا مثلا تبلیغ جامعه اسلامی در یک کشور خارج ممنوع شده، همه و همه دلایل کافی برای حمله به آن کشور هستند. عمر بن خطاب خلیفه دوم مسلمانان به دلیل پاره کردن نامه پیامبر اسلام توسط پادشاه ایران، و گزارش ستم ایرانیان بر اعراب، به ایران حمله کرد و شخص پیامبر به دلیل کشتن چند مسلمان توسط قریش، به مکه حمله و آن را فتح کرد. بنابراین تجاوز به یک مسلمان یا اهانت به مقدسات اسلامی هم نوعی تجاوز به جامعه اسلامی است و باعث مشروع شدن جنگ میشود. در واقع در این حالت کشورهای خارجی هیچ شانسی ندارند. یا باید با تبلیغات روز افزون جامعه اسلامی رودررو شوند و شاهد این باشند که ملتشان فوج فوج به اسلام روی می آورند یا از این اعمال جلوگیری کرده و مجبور به جنگیدن با مسلمانان شوند. در هر صورت هم شکست خورده آنان هستند چراکه در حالت اول با انقلاب مسلمانان و تغییر حاکمیت روبرو خواهند بود و در حالت دوم مجبور به جنگ خونین خواهند بود که تجربه به ما نشان داده مسلمانان با توجه به اراده قوی و حکم جهاد و میل به شهادت طلبی در این زمینه موفقتر خواهند بود. نتیجتا تمام کشورهای غیر اسلامی از بین رفته و قلمرو اسلام کره زمین را در بر خواهد گرفت. آنوقت تمام مرزهای سیاسی برداشته شده و یگانه پرچم موجود پرچم سبز لا اله الی الله، محمد رسول الله خواهد بود. بنابراین دیپلماسی جامعه اسلامی بر صدور دستاوردهای اسلامی استوار است.

ادامه دارد...

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

جامعه اسلامی ۲

 

بخش دوم :

نیروهای نظامی و انتظامی :

در تمام سیستمها، نیروهای نظامی و ارتش تحت کنترل بالاترین مقام کشور است. در حکومت اسلامی هم لازم است ارتش اسلام تحت امر رهبر جامعه باشد. نیروی انتظامی هم در حکومت اسلامی باید تحت امر رهبر باشد چراکه تامین امنیت کشور یکی از مسئولیتهای رهبر میباشد. البته وجود یک پلیس قضایی مستقل از حاکمیت که تنها گوش به فرمان دادگاه باشد برای استقلال قوه قضاییه و تحقق عدالت اسلامی لازم است. چراکه ممکن است دادگاهی بر ضد شخص رهبر حکم دهد. درآنصورت نیروی انتظامی تحت امر رهبر ممکن است نتواند رهبر را دستگیر کرده و حکم دادگاه را اجرا کند. چون امر رهبر از حکم دادگاه برای نیروی انتظامی واجب تر است. اما در صورت وجود پلیس قضایی که فقط حکم دادگاه را میشناسد، میتوان جهت دستگیری رهبر هم اقدام کرد. اینگونه است که عدالت اسلامی اجرا شده است.

 

اقتصاد اسلامی:

 اقتصاد اسلامی یکی از ویژگیهای جامعه اسلامی است. مسائلی در اقتصاد اسلامی کاملا واضح و مشخص معین شده است مثلا ممنوع بودن ربا. مسائلی هم توسط فقها با استفاده از متون دینی استخراج شده است. و مجموعه اینها اقتصاد اسلامی را به وجود آورده است. دولت اسلامی میتواند در همان بدو تاسیس به شکل دستوری اقتصاد کشور را به سمت اقتصاد اسلامی ببرد اما اینکه واقعا فرهنگ اقتصاد اسلامی در کل جامعه سیطره پیدا کند ممکن است دیر محقق شود.

البته جالب است که اقتصاد اسلامی را نه میتوان یک اقتصاد لیبرالیستی - کاپیتالیستی دانست و نه میتوان آن را سوسیالیستی - کمونیستی فرض کرد. بسیاری از فقها سیستم اقتصاد دولتی (سوسیالیستی) را تایید کرده اند. درحالیکه هستند فقهایی که آن را قبول ندارند. البته فراموش نشود که شعار عدالت و حس علاقه به طبقات ضعیف جامعه و سعی در از بین بردن طبقات و همچنین دستورالعمل مزد به اندازه نیاز (که میدانیم در کمونیسم وجود دارد)، در جوامع اسلامی جزو اصول اصلی میباشند. یعنی دولت موظف است برای افراد شغل پیدا کند و بر اساس نیاز به آنها حقوق بدهد و اگر نتواند شغل پیدا کند هم باید حقوق بیکاری بدهد و در صورت از کار افتادگی و بیماری هم باز حقوق باید وجود داشته باشد.

در سیستم اقتصادی اسلامی، خزانه دولت یعنی بیت المال باید تمام مانده حساب خود را پس از کسر هزینه ها به تک تک افراد جامعه بدهد. در این سیستم به همه افراد بالای سن قانونی پول داده خواهد شد که البته مجرد و متاهل بودن و تعداد فرزندان در مقدار آن تاثیر دارد. به شکلی که کسی در یک جامعه اسلامی نباید به نان شب و یک سقف بالای سر محتاج باشد و در یک کلام نباید فقیر و بی خانمان داشته باشیم. ضمن اینکه طبق قوانین اسلامی، خمس و زکات جای مالیات را میگیرد و خدمات اجتماعی مثل بیمه و هزینه های درمانی و آمورشی هم باید کاملا رایگان باشد.

صنعت اسلامی :

 

صنعت اسلامی زمانی محقق شده است که تمام نیازهای صنعتی کشور در داخل و توسط جامعه مسلمانان ساخته شود. در بعضی از متون دینی تاکید شده است که وسایلی که توسط نامسلمانان ساخته شود نباید به داخل جامعه مسلمانان راه داشته باشد. در صنایع خوراکی و پوشاک به دلیل احتمال پاک نبودن این مشکل بیشتر وجود دارد. در زمینه سایر صنایع هم وابستگی صنعتی مسلمانان به سایرین مساوی است با تحقیر مسلمین. درحالیکه یکی از ویژگیهای جامعه اسلامی قدرتمند بودن آن است.

و البته از همه مهمتر اینکه امروزه میدانیم کشوری که در صنعت قوی تر باشد و صنعت خود را به کشورهای دیگر وارد کند همراه این واردات، فرهنگ و علوم آن کشور هم وارد میشود. پس برای جلوگیری از واردات همه جانبه از خارج، باید جلوی واردات صنعتی را هم گرفت.

علوم اسلامی :

 

منظور از علوم اسلامی در این مقال علوم فقهی و دینی نیست. بلکه منظور در این است که تمام علوم مورد نیاز جامعه، داخلی باشند. جامعه اسلامی باید صاحب علم روز جهان باشد به شکلی که نیازی به واردات علمی از جهان خارج نباشد چراکه همانطور که گفتم در این مراودات جامعه اسلامی احساس خطر میکند. یک ابرقدرت علمی قطعا یک ابرقدرت صنعتی خواهد بود و یک ابرقدرت صنعتی در همه زمینه ها ابرقدرت خواهد بود. جامعه اسلامی مجبور است که یک ابرقدرت علمی باشد.

هنرهای اسلامی:

 

یکی از مهمترین ویژگیهای جامعه اسلامی، اسلامی بودن هنرهای آن جامعه است. اسلام 1400 سال پیش در منطقه ای ایجاد شد که اصلا هنری در آن وجود نداشت. شاید بتوان گفت تنها هنر مردان در آن جامعه جنگیدن و تنها هنر زنان زاییدن بود. حتا بتهایی که به عنوان خدا پرستش میشد عمدتا در خارج از آن سرزمین ساخته شده بودند. مگر بتهایی بسیار ساده و ابتدایی. وقتی اسلام به امپراتوری تبدیل شد و نیمی از جهان را تحت کنترل گرفت، مردمان هنرمند به درون جامعه اسلامی راه یافتند. حاکمین اسلامی بعضی از این هنرها که توسط متون دینی محکوم نشده بودند را در خدمت دین و حاکمیت گرفتند (معماری) ولی اکثر هنرها طرد شدند (موسیقی، نقاشی و مجسمه سازی) هنرهای نمایشی هم به ندرت در جوامع اسلامی جایی باز کردند. در جوامع اسلامی امروز نمیتوان هیچ هنری را کاملا مطرود کرد اما لازم است که همه هنرها اسلامی شوند و این خیلی سخت است و شاید یکی از بزرگترین مشکلات تحقق جامعه اسلامی در دنیای امروز همین هنرها باشند. بر اساس فتواهای صریح از فقها و برداشتها از آیات و روایات، نقاشی (به ویژه اگر از انسان باشد)، موسیقی و مجسمه سازی کاملا حرام هستند. عکاسی و سینما هم از احکام نقاشی پیروی میکنند. اینکه این هنرها را کلا ممنوع کنیم خیلی ساده تر است (کاری که طالبان کرد) تا اینکه بخواهیم آنها را کاملا اسلامی کنیم (کاری که جمهوری اسلامی در سالهای نخست کرد). موسیقی اسلامی، سینمای اسلامی و نقاشی و عکاسی و تئاتر اسلامی مسائلی است که باید خیلی روی آنها کار شود تا درست در بیایند و بتوانند نیاز جامعه را برآورده کنند. به هر روی این تصمیم رهبر و پارلمان اسلامی است که تصمیم بگیرد، با هنر چه کند؟ آنرا کاملا اسلامی کند و یا حذفش کند؟

فرهنگ اسلامی :

 

دیگر ویژگی مهم جامعه اسلامی حاکمیت یک فرهنگ اسلامی در جامعه میباشد. اینکه یک فرهنگ رسمی و دولتی در کشور داشته باشیم که حکومت حامی و پشتیبان آن باشد خوب است اما کافی نیست. جامعه اسلامی جامعه ای نیست که "چند فرهنگ داشته باشد، اما یک فرهنگ یعنی فرهنگ اسلامی با پشتیبانی حکومت قویتر از بقیه باشد". جامعه اسلامی یعنی جامعه ای تک فرهنگی که تنها فرهنگ آن همان فرهنگ اسلامی باشد. به همین دلیل دولت اسلامی بلافاصله پس از تاسیس باید اقدام به قوی تر کردن فرهنگ اسلامی و ضعیفتر کردن فرهنگهای دیگر بکند. مبارزه فرهنگی در این زمینه هرگز پایان نمیپذیرد. آنقدر باید به کار فرهنگی ادامه داد تا جامعه تک فرهنگی کاملا محقق شود. پس از آن هم باید در مقابل واردات فرهنگی از سایر کشورها جلوگیری کرد. بنابراین مبارزه فرهنگی تا زمانی که تمام جهان تک فرهنگی شود نباید متوقف شود.

ادبیات یکی از مهمترین بخشهای فرهنگ است که لازم است کاملا اسلامی شود. در این زمینه هم ادیبان، شعرا و نویسندگان همواره مشکل اصلی تحقق جامعه اسلامی هستند.

زبان یکی دیگر از ویژگیهای فرهنگی است. جامعه اسلامی باید دارای یک زبان واحد باشد و چه بهتر که این زبان همان زبان قرآن باشد. اینکه در جامعه اسلامی چند زبان وجود داشته باشد در وحدت امت مشکل ایجاد میکند. و البته یک راه سخت هم وجود دارد و آن اینکه زبان دوم همه امت بعد از زبان مادری، زبان عربی باشد.

سنتها، اعیاد و مراسم اسلامی:

 

باز به دلیل اینکه وحدت مهمترین رکن جامعه اسلامی است، لازم است سنتها و آیینهای مردم یک جامعه با هم تفاوت زیادی نداشته باشد. جامعه اسلامی به هیچ وجه تنوع را در این زمینه نمیپذیرد. چراکه این تنوع از دید جامعه شناسی به وحدت ضربه میزند. در نظر بگیرید که بخشی از جامعه مراسمی خاص را انجام میدهند درحالیکه بخشی دیگر آن مراسم را انجام نمیدهند. این کاملا مغایر با وحدت است. اگر مراسمی هست همه مردم جامعه باید با هم آن را به یک شکل انجام دهند. اینکه بخشی از جامعه روزی را عید بدانند و جشن بگیرند و بخشی دیگر نگیرد، اصلا قابل قبول نیست. ضمن اینکه این تنوع فرهنگی ممکن است تا جایی پیش برود که در روزی معین بخشی از جامعه عزادار و بخشی دیگر جشن بگیرند و این نه تنها وحدت را زیر سوال میبرد بلکه به باعث جنگ و نزاع میشود. ضمن اینکه سنتها هم بهتر است یکی باشند. حتا اگر همه جامعه روزی را با هم جشن بگیرند اینکه نحوه جشن گرفتن آنها با هم متفاوت باشد باز به وحدت ضربه میزند. پس در این حالت لازم است که حکومت اسلامی به شکل دستوری و اجباری تمام سنتها و آیینها را نابود کرده و یک سنت و آیین را به عنوان سنت و آیین رسمی و حکومتی اجرا کند. این کار با دو حربه قابل انجام است. اول برخورد جدی با سنت و آیین غیر حکومتی و دوم تشویق و تبلیغ آیین حکومتی. این آیین و سنت تا جایی که ممکن است باید اسلامی باشد و در راه آموزش اسلامی قدم بردارد. درست مانند حرکتی که صفویان کردند و تلاش داشتند تا ریشه تسنن را بزنند. همچنانکه غزنویان یا عباسیان هم تلاش کردند ریشه تشیع را در کشور خود بزنند. برای تک فرهنگی کردن جامعه هیچ کاری اشکال ندارد. این درس را از پیامبر اسلام، خلفای راشدین، ائمه معصوم تشیع و بزرگان و حاکمان اسلامی در طول سده های اخیر آموخته ایم.

ادامه دارد...

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

کامنت ها پیرامون بحث جامعه اسلامی ۱

 

نازنین : www.soushiant2.persianblog.ir

بادرود...دوست من يعنی جامعه ی اسلامی تا به حال محقق نشده است؟ديگر ايده آلی بهتر از اين چاهی دارند که هرچه بخواهند از آن بيرون می آيد حتا منجی بشريت لازم نيست که تعداد اين جامعه اسلامی ۷۰ميليون نفر باشد ۱۰ ميليون حتا ۵ميليون هم که باشد کافيست تمامی برادارانی که در اين جامعه اسلامی هستند در مواردی باهم مشترکند مثلن خون يا آرمان دوست من اين جامعه اسلامی خيلی وقته که تحقق يافته اگرهم خوابشان نمی برد از شدت ذوق کيفه!هرکه باشد اين همه ثروت ايران و روم و زن های رنگا وارنگ ديگر خوابش نمی برد و حالا هم که شيرينی قدرت ايران توسط همين جامعه اسلاميه که خواب از سرشان پرانده است(پوزش می خواهم اگر سخنانم تند است) ...دوست من شما می گوييد که جامعه اسلامی تا به حال تحقق نيافته است و طرفداران آن آرزوی تحقق آنرا دارند که طرفداران آن يا سنی مذهبند که آن را در زمان محمد و چهار خليفه تحقق يافته می دانند و يا شيعه هستند که آنرا در زمان پيامبر و علی تحقق يافته می دانند و باز می گوييد تحقق نيافته است يکی از آن روی که يک شب با آسودگی نخوابيده اند و ديگر اينکه چشم براه ظهور امام زمان هستند دوست من ايکاش شواهد بيشتری برای تحقق نيافتن جامعه اسلامی می آورديد چون وقتی می گوييم جامعه ی اسلامی تحقق نيافته است يعنی چيزی بهتر و ايده آلی تر از اين چيزی که تا به حال ديده ايم بوده است در صورتی که ۱۴۰۰سال و همينطور اين ۲۸ سال نشان داده که جامعاسلامی چيز ديگری به جز همين ها در چنته ندارد

که آسوده نخوابيدن دليل بربه قبضه گرفتن قدرت است و امام زمان هم همانطور که بهاییت عقیده دارند که امام زمان آمده و همین جامعه اسلامی او را کشته اگر سدبار دیگر هم بیاید کشته می شود پس می بينيد ديگر شواهدی برای اينکه جامعه اسلامی تحقق نيافته وجود ندارد اما شواهد بسيار زيادی می توان آورد که جامعه اسلامی همان است که در زمان پيامبر تحقق يافته و طالبان هم ادامه دهنده ی آن هستند و جامعه ی اسلامی به همه نشان داده که وجوداو خود يک معضل است و خواب آسوده را برای همه ی کسانی که خارج از اين جامعه اسلامی قرار دارند گرفته است و تازه اين بستگی به اين دارد که ايده آل های جامعه اسلامی چه چيزهايست و مهمتر از آن راه های رسيدن به اين ايده آل ها چيست؟ايکاش شما ابتدا می گفتيد که جامعه اسلامی چگونه جامعه ايست؟

البته می دانم که شما باز هم در نوشتارتان پاسخ بسياری از پرسش های ما را به بهترين وجه خواهيد داد اين جامعه اسلامی فکر مرا نيز مدت هاست مشغول کرده در کامنت اول من به دليل توفانی بودن افکارم نتوانستم منظورم را به خوبی بيان کنم از اينکه چنين جستاری را برگزيديد سپاسگزارم می دانم بازهم دری را بر روی یکی دیگر ازندانسته هايم باز می کنيد شادزيوی دنيا به کام

آیدا : affection_aida@yahoo.com

ويژگیهای ترسيم شده توسط شما اينجا از تعاريف کلی يک جامعه با ويژگيهای خاص از ديدی کلی و کاملا بی دخالت ايده های خودتان است..ميخواهم بگويم کاش ميشد همواره اينچنين سخن گفت از آن رو که ميبينم اين طور نيست و ميخواهم از شما بپرسم که گمان ميکنيد هميشه اينگونه بوده ايد يا اگر نه ميتوان بود و راهش چيست؟!
زمانی جمله ی جالبی گفتيد :
آن کسانی که به دنبال پاسخهای دلخواهشان پرسش ميسازندبه احتمال زیاد به پاسخ میرسند يا در واقع چون ميخواهند حتما پاسخ پرسششان را آنطور که میخواهند بیابند بهر حال از راهی بدان ميرسند چه توجيه سفسطه و ....
اما گمانم خودتان برگزيده بوديد داوری بی طرف را...
البته شايد گام نهادن در اين راه ناگزير از طرفداری است چرا که باز خودتان در جايی گفتيد انسان است و نظر و بی نظری افتخار نيست که پافشاری بيهوده روی آن ناروا...يا در آن سرمقاله به نکتهی جالبی اشاره کرده بوديد:
تا کی انسانها بايد متهم به پيروی از راهشان شوند و نيمی از انرژيشان صرف توجيه مسيرشان به ديگران باشد! يا در همينجا در مقاله ی پايين چه نيکو گفته ايد که يکی از دسته های مخالف با فيلم سيصد همان جریانهای چپی هستند که اصولا با آنچه اين فيلم به سخره گرفته سر دشمنی دارند !
با توجه به اين سخنان ميخواهم پرسشی بيربط به جستار کنونی طرح کنم:
سخن شما آنگاه که رنگ و بوی دفاعی ميگيرد چه بگوييد يا نه غرض دارد !حالا هزار هزار برهان رياضی و تاريخی بياوريد که اين سخن اشتباه است و آن به دروغ گفته شده اين ممکن است برای من که به دنبال راستيم يا حتی کمی تمايلات به راستی ديدن آنچه شما ميگوييد دارم باور پذير و قانع کننده باشد اما برای آن جريانی که نام بردی يا آن فردی که ميگويد :
اساسا کورش مانند پادشاهان ديگر و...بود باور پذير نيست چه که به او حتی نميتوان ثابت کرد که لوح های هخامنشی را ببين که هيچ بيگاری نبوده يا مردم بابل خود کورش را فراخواندند يا سندی ديگر و...
اين جريان که به نيکو گفتيد نيمی از هزينه و انرژیمان را ميبرد تا پاسخش دهيم چرا بدين راه گام نهاده ايم نه تنها هيچ برهانی را نمیپذيرد بلکه همين سمت جويی و جانبداری(حتی درست)ما را دستاويزی قرار ميدهد برای طرد سخنهای درست ما..

نازنین : www.soushiant2.persianblog.ir

بادرود...دوست من نمی دانم چرا شما هرچه جلوتر می روی من سرگردانتر می شوم اين جامعه ی اسلامی که شما می گوييد رويای مسلمانان است؟ يا براستی پياده شده است؟يا هرگز پياده نمی شود؟قوانين و تئوری های اوليه اين حکومت را شما از کجا آورديد؟نکند آنقدر بی طرف شده ايد که می خواهيد تئوريسين حکومت اسلامی شويد؟(البته اين را برای شوخی گفتم)می دانيد آنقدر شناخت از شما و انديشه تان دارم که می دانم هر در فرو بسته ای را باز می کنيد و هر غير ممکنی را ممکن بنابر اين وحشت دارم که نکند چنين غيرممکنی(حکومت اسلامی )را ممکن سازيد. می دانم که باز می گويی شتاب کردی ولی باور بفرماييد اين از آن زمان هاييست که سکوت ويکجا نشستن مشکل می شود باسپاس پيروز و سربلند باشيد

بهرام ساسانی :

کمتر رويای تئوريسين بودن را داشته ام. بيشتر دلم ميخواهم تئوری ها را بکاوم تا اينکه تئوريسين شوم. حکومت اسلامی نيز يکی از تئوری های ساخته شده است که من فقط تلاش ميکنم آنرا بنمايم. حال اينکه در جايی پياده شود يا نشود ديگر مرتبط به من نيست. شما نازنين خانم پيشتر گفتيد که چرا ميگويم که جامعه اسلامی محقق نشده و نظرتان گويا بر اين بود که محقق شده و همينی است که ميبينيم. اکنون ميگوييد که حکومت اسلامی غير ممکن است و شما ميخواهيد ممکن سازيد. باز هم ميخواهم تا عحله نکنيد. ما بايد همه چيز را بشناسيم. منصفانه،‌ منطقی و مستند. اگر در خصوص قوانین و مبانی حکومت اسلامی با من اختلاف نظر دارید مصداق آنرا بگویید تا به شما نشان دهم که سند آن کجاست. من اسنادم را در وبلاگ پیشکش نمیکنم تا یک نفر بردارد و به نام خودش بزند. اگر مورد خاصی را نمیپذیرید بفرمایید. این ماجرای بی طرفی هم داستانی شده است. زمانی بر سرم فریاد کشیده میشود که بی طرف باش!! و زمانی دیگر میگویند که چرا بی طرفی؟ به قول آیدا خانم من نه شعار بی طرفی داده ام و نه از راهی که رفته ام شرمگینم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

نازنین :

بادرود...دوست من بهرام گرامی تئورسين بودن رويا نيست کابوس است چون دلت می خواهد تئوريها را بکاوی من هم در اين راه برايت آرزوی پيروزی دارم.دوست من اگر می گويم تحقق يافته آن جامعه اسلاميست که رويا نيست و واقعن پياده شده حال اگر می گويم پياده نشده اين مدينه فاضله ايست که شما می گوييد چون فکر می کنم جامعه اسلامی در سال ۲۰۰۷نمی تواند پياده شود واگر اعتراضی کردم از بابت اين است که قوانينی که شما می گوييد با آنچه که اسلام تا به حال پياده کرده بسيار متفاوت است نمونه اش در عربستان. استاد گرامی من از شما ياد گرفتم که منصف منطقی و مستند باشم و هرگاه ديديد نيستم حق داريد گوشم را بپيچانيد ولی شما نيز کمی در حق دوستانتان منصف باشيد من کی خواستم شما به من سند نشان دهيد؟! مگر مثلن قرآن که يک سند است نوشته ی شماست؟! من در راستگويی شما شک ندارم تنها می خواستم بگويم چنين قوانين مترقی در کجا آمده؟دوست من اگر اسنادتان را می برند چون با ارزش هستند ايکاش يکی پيدا می شد اسناد مرا می برد حاضر بودم جان ناچيزم را رويش بگذارم تا ببردو من را از دست همه ی دوستان بی انصاف نجات دهد

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

جامعه اسلامی

 

مقاله شماره ۸۵

جامعه اسلامی :

بارها با واژه جامعه اسلامی مواجه میشدم اما هربار نمیتوانستم آنطور که میخواستم با آن ارتباط برقرار کنم. همین باعث شد تا به دنبال معنی و مفهوم آن بگردم و شدیدا در رابطه با آن بیاندیشم. از طرفی پرواضح است که جمهوری اسلامی ایران یعنی نظامی که اکنون 28 سال است در ایران حکومت میکند، خود را مدعی تحقق جامعه اسلامی معرفی میکند. همین باعث شد تا مقاله ای را به تشریح مقوله «جامعه اسلامی» و چگونگی و چرایی تحقق آن اختصاص دهم. امروز نزدیک به یک سال و نیم از زمانی که آغاز به نوشتن این مقاله کردم میگذرد. تلاش کردم تا آنجا که میتوانم بی طرفانه و کارشناسانه به آن بپردازم.

 

توجه داشته باشید که قصد من صرفا معرفی این مقوله میباشد. قضاوت در خصوص خوب یا بد بودن این پدیده و لزوم یا عدم لزوم تحقق آن باشد برای خوانندگان.

بخش نخست :

 جامعه اسلامی چیست؟

میدانیم که اتوپیا (آرمانشهر یا مدینه فاضله) تعاریف مختلفی دارد اما وجه مشترک همه اتوپیاها ایدئال بودن آنها است. تفاوت آن در این است که ایدئال چیست؟

وقتی به جامعه صفت میدهیم این یعنی یک نوع آرمانگرایی و ایدئالیسم. چراکه میدانیم یک جامعه به شکل نرمال و استاندارد در بعد زمان تغییر میکند و ممکن است به جهات گوناگون رفته و ویژگیهای آن گاه 180 درجه تغییر میکند. اما اگر به یک جامعه صفت بدهیم این بدین معنی است که چند ویژگی و عنصر در یک جامعه نباید تغییر کنند و این یعنی یک نوع آتوپیا.

بنابراین مفاهیمی همچون جامعه اسلامی، جامعه مسیحی (یا هر دین دیگر) و جامعه کمونیستی، آرمانشهر به حساب می آیند.

در مورد کمونیسم میدانیم که جامعه کمونیستی یک هدف است که به شکل بلند مدت بدست می آید. اما حکومتهایی که تا به حال با نام حکومتهای کمونیستی در جهان دیده ایم در واقع یک حالت گذار و انتقالی برای رسیدن به جامعه کمونیستی را ایجاد کرده اند. این حکومتها دموکراسی، لیبرالیسم، فردگرایی و مذهب را از جوامع زدوده و یک سیستم سوسیالیستی تک حزبی به وجود آوردند، با این هدف که پس از دوران گذار، یک جامعه کمونیستی شکل بگیرد. وقتی جامعه کمونیستی محقق شد آنوقت اصلا نیازی به دولت و حکومت و قوانین اجباری نیست.

در تبیین جامعه اسلامی هرگز چیزی تحت عنوان اینکه حکومت و دولت باید از بین بروند نشنیده ایم. بلکه این جامعه همواره یک رهبر نیاز خواهد داشت. بنابراین حالت دوران گذار تفاوتی با دوران نهایی از حیث عملکرد و قانون ندارند. دوران گذار در این جامعه در حقیقت حرکت تدریجی به سمت یک ایدئال است. هرچه در بعد زمان جلو برویم باید ایدئالهای بیشتری محقق شوند تا روزی که دیگر ایدئالی برای تحقق نماند. جامعه اسلامی یک حکومت اسلامی میخواهد و حکومت اسلامی بر خلاف حکومت کمونیستی نیامده است که جامعه را اصلاح کند و برود بلکه آمده است که ماندگار باشد و ضامن سلامت جامعه.

سوال در اینجا پیش می آید که آیا جامعه اسلامی تا به حال محقق شده است؟ از این نظر باید گفت که جامعه اسلامی درست مثل جامعه کمونیستی هرگز محقق نشده است و طرفداران آن آرزوی تحقق آن را دارند.

شیعیان این حس آرمانخواهی خود را در وجود یک منجی بشریت خلاصه کرده اند. کسی که حتا اگر یک روز به پایان جهان مانده باشد خواهد آمد و جامعه اسلامی را محقق خواهد کرد.

البته شیعیان حکومت پیامبر در مدینه و علی در کوفه را حکومت واقعا اسلامی میدانند. اهل سنت هم حکومت پیامبر و 4 خلیفه راشد را همینگونه میدانند. اما باید توجه شود که حتا در زمان حکومت آنها هم جامعه اسلامی کاملا محقق نشد. نگاهی کوتاه به تاریخ اسلام نشان میدهد که به هیچ عنوان پیامبر و خلفای راشد حتا یک شب با آسودگی از اینکه هیچ معضلی در جامعه وجود ندارد، را صبح نکردند.

 

جامعه اسلامی جامعه ای است که دو ویژگی در آن موجود باشد. این ویژگیها عبارتند از «حکومت اسلامی» و «اجتماع اسلامی».

حکومت اسلامی :

بر خلاف کمونیسم که گفتیم ابتدا حکومت کمونیستی شکل میگیرد و سپس جامعه کمونیستی محقق میشود و آنوقت حکومت از بین میرود، حکومت اسلامی قرار نیست از بین برود بلکه اتفاقا یکی از خصوصیات جامعه اسلامی این است که یک حکومت اسلامی در راس کار باشد.

رهبری جامعه :

حکومت اسلامی عبارتست از یک رهبر کاریزماتیک که 100 درصد قوا و نیروها را در اختیار دارد. تمرکز قدرت در یک نقطه در حکومت اسلامی یکی از اصول بی برو برگرد است. البته این بدین معنی نیست که این رهبر بتواند جامعه را بنابر میل شخصی خود به سمت قهقرا ببرد. در یک جامعه اسلامی باید بر رهبر نظارت باشد. وقتی رهبری انتخاب شد 100 درصد نیروها و اختیارات به او داده میشود اما در عوض اگر احساس شد که او در مسیری خلاف مسیر اصولی گام نهاده است بلادرنگ عزل شده و رهبری دیگر جانشین او میشود. بنابراین حکومت اسلامی یعنی حاکمیت یک رهبر کاریزماتیک. اما نظارت بر این رهبر کاریزماتیک چگونه است؟ میتوان یک شورای مستقل از حاکمیت ایجاد کرد. اعضای این شورا همگی باید بالاترین مراجع دینی باشند. بهترین کار این است که این شورا اصلا انتخابی نباشد و همه مراجع بزرگ دینی را در خود جای بدهد. چراکه مسلما نمیتوان شورا را به انتخاب مردم عوام گذاشت. ضمن اینکه این شورا نباید به حکومت وصل باشد و هیچکدام از اعضای آن حق ندارند که پستی حکومتی داشته باشند. ضمن اینکه باید بسیار کوشید که اعضای این شورا به رهبر وابستگی پیدا نکنند تا بتوانند نظارت خود را انجام دهند. چه در مذهب شیعه و چه در مذهب تسنن مکانیسمهای ثابتی داریم که افراد میتوانند با توجه به علم و جهاد خود در این مکانیسمها درجه بگیرند. به طوریکه نهایتا به بالاترین مقام دینی برسند. کافی است بالاترین مقامات دینی را از سراسر جامعه جمع کرده و در "مجمع علمای شاخص اسلامی" قرار داد. این مجمع از بین خود یک نفر را به عنوان رهبر حکومت برگزیند و سپس همواره بر آن نظارت کند. البته این نظارت به هیچ وجه نباید دخالت باشد. بلکه صرفا این مجمع میتواند عزل کند. بنابراین وقتی که دیده شد رهبر به انتقادها گوش نمیدهد او را عزل خواهد کرد. رهبر نباید هیچگونه حقی در انحلال این مجمع یا عزل و نصب اعضای آن داشته باشد. اصولا وقتی کسی به مقام بالای دینی رسید کسی دیگری حق ندارد او را از این مقام عزل کند. بنابراین اعضای این مجمع تا زمانی که زنده و سالم هستند عضو مجمع هستند و هرکس هم که به مقام بالای دینی برسد خود به خود به عضویت مجمع در می آید. این یک تکنوکراسی سالم و بی عیب و نقص البته از نوع اسلامی آن خواهد بود.

آیا حکومت اسلامی مردم سالار است؟

با توجه به چیزی که طرفداران حکومتهای دینی (هر دینی) میگویند حکومتهایشان "خدا سالار" است (تئوکراسی) و نه مردم سالار (دموکراسی). اما چون مفهوم "خدا" در جامعه شناسی جایگاهی ندارد، از دید جامعه شناسی این حکومتها یک دیکتاتوری فردی یا جمعی (اولیگارشی) هستند که در آن قدرت در دست یک قشر خاص (روحانیون) باقی میماند.

در حکومت اسلامی رهبر انتخاب میشود. اما برای انتخاب رهبر باید شرایطی خاص در نظر گرفته شود. به شکلی که یا یک شخص معصوم کشف شود و یا شخصی شبه معصوم با خصوصیات لازم پیدا شود. با توجه به اینکه کشف این فرد خارج از توان مردم عادی است، بنابراین انتخاب مردمی در این حکومت جایی ندارد. بلکه این انتخاب به عهده اهل فن میباشد (تکنوکراسی) و اهل فن در ایجا فقها و روحانیون برجسته اسلامی میباشند.

دولت : 

در یک جامعه کوچک یک فرد به تنهایی میتواند نقش دولت را اجرا کند. اما در جامعه ای میلیونی این امر امکان پذیر نیست. بنابراین نیاز است که هیات وزیران ایجاد شود. در جوامع دموکراتیک هیات وزیران منتخب و مورد تایید پارلمان است. در حکومت اسلامی هم وزیران میتوانند منتخب پارلمان باشند اما پارلمانی اسلامی. و البته ممکن است که وزیران، منتخب شخص رهبر باشند. ولی مکانیسم باید طوری باشد که وزیران همواره مورد تایید رهبر باشند و رهبر هر زمان که خواست بتواند آنها را عزل کند. با توجه به اینکه به هر حال مسئول اصلی دولت در حکومت اسلامی شخص رهبر جامعه است او باید بتواند احکام و دستورات وزیران را هر زمان که خواست وتو کند. به این شکل هم به رهبر کمک میشود که بتواند تمام جامعه را اداره کند و هم با توجه به اهرمهای قدرت، او میتواند نوعی وحدت را در کل حکومت اعمال کند. رهبر ممکن است شخصا رئیس الوزرا (رئیس دولت) باشد و البته ممکن است نباشد که در اینصورت رئیس دولت حتما باید منتخب رهبر باشد یا منتخب پارلمان ولی مورد تایید رهبر باشد. آنوقت وزرا باید منتخب رئیس دولت باشند و مورد تایید پارلمان و رهبر. با توجه به اینکه نمایندگان پارلمان منتخب رهبر هستند و رئیس دولت، منتخب پارلمان و مورد تایید رهبر، احتمال آن خیلی کم است که رئیس دولت در انتخاب وزرا و پیشبرد سیاستها، با پارلمان و رهبر به مشکل بر بخورد. اما اگر هرگونه اختلافی مشاهده شد. وظیفه رهبر است که سریعا مداخله کرده  و رای خود را پیش ببرد و در صورت احساس دودستگی یا پارلمان را منحل کند و یا رئیس دولت را عزل.

پارلمان :

در حکومت اسلامی هرگز پارلمان به این معنی که مردم یا نمایندگان و وکلای مردم بتوانند برای جامعه قانون وضع کنند وجود ندارد. چراکه مردم و وکلای مردم توانایی شناخت و درک مذهبی را ندارند. در یک جمله، قانونگذار در حکومت اسلامی باید اسلامشناس باشد. البته آنها میتوانند و باید تخصصهای دیگری نیز داشته باشند چراکه پارلمان باید دولت و رهبر را در چگونگی راهبری جامعه یاری کند. اما همه آنها قطعا باید اسلامشناس هم باشند. اما باز به این معنی نیست که تصور شود میتوان یک پارلمان متشکل از اسلامشناسان منتخب مردم تشکیل داد. بنابراین در حکومت اسلامی شاید پارلمان قانون گذاری داشته باشیم اما اولا این پارلمان متشکل از اسلامشناسان است و نه مردم عادی و ثانیا انتخابی نیست. برای انتخاب قانونگذاران پارلمان میتوان انتخاب را به عهده رهبر جامعه سپرد. چراکه او هم علم این کار را دارد و هم صلاح جامعه را بهتر از دیگران میداند. بنابراین اعضای پارلمان قانونگذاری در حکومت اسلامی توسط رهبر از بین فقهای جامع الشرایط انتخاب میشوند. این باعث میشود که اولا مجلس قانونگذاری متشکل از افرادی باشد که همه از روحانیون اصلح باشند و ثانیا با توجه به اینکه همه منتخب یک نفر یعنی رهبر هستند این به وحدت مجلس با رهبر و دولت کمک بیشتری میکند. البته بهتر است که قوانین مصوب مجلس توسط خود رهبر بررسی شده و در صورت لزوم برای اصلاح به مجلس برگردند. چراکه اصولا عقل و درایت رهبر باید بیش از فقهای مجلس باشد. پس در یک کلام پارلمان اسلامی یک مجلس مشورتی است. مجلس مشورتی به مجلسی میگویند که پادشاهان در کشورهای غیر دموکراتیک از بین مشاوران خود انتخاب میکنند. سپس مصوبات آن مجلس در صورت تایید پادشاه قانون میشود. در آیات و روایات اسلامی و همچنین در سنت موارد بسیار متعددی از تشکیل مجلس مشورتی داریم. مجالس مشورتی اسلامی هرگز منتخب عوام نبوده است. ضمن اینکه حرف اول و آخر آنرا همان رهبر جامعه میزند و نمایندگان در حد مشاور باقی میمانند.

قوه قضاییه :

دیگر ویژگی مهم جامعه اسلامی قوه قضاییه اسلامی میباشد. بدین معنی که دادگاههای شرعی اختلافات بشری و جرائم را بر اساس قوانین اسلامی بررسی میکنند و حکم این دادگاهها حکم خدا به حساب می آید. هرچند که قوانین جزایی در این محکمه قوانینی ثابت هستند اما برای تشخیص این قوانین به کارشناس نیاز است و کارشناسان هم کسی نیستند جز روحانیون. هیئت منصفه (ژوری) که میراث یونانیان باستان است جایی در سیستم قضایی اسلامی ندارد. حکم حکم خداست و هرگز مردم اجازه ندارند که متهم را مجرم بشناسند یا نه. مکانیسم انتخاب قضات هم باید تا حد امکان از حاکمیت جدا باشد. بهتر است یک آکادمی علوم قضایی اسلامی ایجاد شود. تمام دانش آموختگان این آکادمی که طبیعتا باید روحانی باشند، به انتخاب خود، قاضی یا وکیل یا دادستان میشوند. باز برای اینکه استقلال این قوه از حکومت حفظ شود بهتر است خود جماعت قضات و دادستانها و وکلا که دارای درجات علمی هستند از بین خود یک رئیس القضات انتخاب کنند. رئیس القضات جامعه قضات و دادستانها را در پستهای مختلف قضایی قرار داده و نظم لازم را ایجاد میکند. ضمن اینکه او میتواند بهترین قضات را در هیاتی با نام دیوان عالی جامعه جمع کند. این دیوان به موارد بسیار حساس قضایی کشور رسیدگی خواهد کرد. آنوقت به شکل سالم یک قوه قضاییه مستقل و کارآمد اسلامی ایجاد شده است. به شکلی که حکومتیان هیچگونه قدرتی در کنترل این قوه ندارند و نمیتوانند حکم آن را نقض کنند. بدین شکل این قوه حتا میتواند شخص رهبر جامعه را بازخواست کرده و به دادگاه بکشاند. چراکه در متون اسلامی تصریح شده است که جرم توسط هرکس که باشد محکوم است و بالاترین و پایین ترین فرد جامعه در برابر عدالت اسلامی تفاوتی ندارند. رئیس القضات هم لازم است که هیچگونه اختیارات دیگری نداشته و هیچ قضاوتی به او داده نشود. بلکه او صرفا انتخاب کننده قضات باشد. انتخابات رئیس القضات باید چند سال یکبار به شکل آزاد توسط تمامی قضات و وکلا و دادستانها انجام شود تا از بروز دیکتاتوری در این قوه هم جلوگیری شود. قوه قضاییه با اینکه مستقل است اما این بدین معنی نیست که بتواند هر حکمی بدهد چراکه قضات در قانونگذاری نقشی ندارند. قانونگذاری توسط پارلمان که نهادی کاملا مستقل از قوه قضاییه است انجام میشود و قضات مکلفند که قوانین جزایی تصویب شده توسط پارلمان اسلامی را اجرا کنند نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر. از آنطرف پارلمان هم تشکیل شده از اسلامشناسان منتخب رهبر است و آنها هم نمیتوانند چیزی بر میل خود و حلاف مصلحت جامعه تصویب کنند. رهبر جامعه هم که نمیتواند در انتخاب اعضای پارلمان و یا دخالت در مصوبات پارلمان اهمال و سستی کند چون زیر تیغ نظارت "مجمع نظارت بر رهبری" قرار دارد. بنابراین هیچگونه دور باطلی به وجود نیامده و بن بست ایجاد نمیشود. این یعنی تحقق کامل عدالت اسلامی. نمونه این قدرت و استقلال قوا را در دوران خلافت خلفای راشدین دیدیم که در آن علی بن ابیطالب رسما برای مدت 25 سال از حکومت به دور بود اما علاوه به عنوان یک قاضی و در دوره ای قاضی القضات فعالیت میکرد و حکم او مبنی بر شلاق خوردن "ولید بن عقبه" که والی کوفه بود تصویب کرده و وزیر اعظم خلیفه و رئیس دستگاه اجرایی نظام یعنی "مروان حکم" با تمام قدرت نتوانست جلوی اجرای این حکم را بگیرد و شخص خلیفه یعنی عثمان (رهبر کل جامعه) جرات نکرد تا جلوی اجرای این حکم حیثیتی (که نهایتا به قیام مردم بر ضد خلیفه و قتل او تبدیل شد) را بگیرد.

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦

مقاله شماره 83

 

از اندیشه انقلابی تا انقلاب اندیشه :

انقلاب اجتماعی و انقلاب سیاسی :

انقلاب به معنی تحول و دگرگونی سریع میباشد. وقتی انقلاب رخ میدهد، بسیاری از ثابتهایی که قبلا غیرقابل تغییر به نظر میرسید، از بین رفته یا تغییر میکنند و در عوض چیزهای دیگری آفریده میشوند که قبلا پیشیبینی نمیشدند. انقلاب اجتماعی میتواند از بالا (دولت) و یا از پایین (مردم و نهادهای خارج از حکومت) به جامعه تحمیل شود، اما چون به شکل طبیعی دولتها انقلاب اجتماعی را برنمیتابند، انقلاب اجتماعی را مترادف با شورش عمومی مردم با رهبری و هدفی مشخص میدانند. انقلابهای اجتماعی کلاسیک را در فرانسه و چین و روسیه و ایران دیده ایم. به نظر میرسد که نه تنها تاریخ مصرف انقلابهای کلاسیک (خشونتبار) به سر آمده است، بلکه این اتفاق کلا برای انقلابهای اجتماعی افتاده است. توجه شود که انقلابهای اجتماعی مومی در دست رهبران انقلاب هستند. اگر رهبران انقلاب ایدئولوژیست باشند، آنوقت انقلاب اجتماعی رنگ و بویی ایدئولوژیک میگیرد و در این صورت باید گفت ابعاد فاجعه بزرگتر میشود.

خوشبختانه این اندیشه در جهان مدرن از بین رفته است که باید جامعه مطلوب را به شیوه انقلابی گری در اسرع وقت ایجاد کرد. برعکس انقلاب سیاسی در دهه های اخیر متداول گشته است. انقلاب سیاسی جزئی از انقلاب اجتماعی است که صرفا منحصر به دولت است و نه کل جامعه. انقلاب سیاسی یعنی تغییر 180 درجه ای سیاستهای دولت یک کشور. انقلاب سیاسی چیزی را به اجتماع تحمیل نمیکند، برعکس تحمیل زدایی میکند. انقلاب سیاسی جامعه را به زور به سمت بهشت زمینی سوق نمیدهد، برعکس با سوق دادن جامعه به سمت آتوپیا کاملا مخالف است.

انقلابی که در یک به یک کشورهای کمونیستی اروپای شرقی افتاد، انقلاب سیاسی بود. یعنی در عرض چند هفته، دولت جدیدی جانشین دولت قدیمی شد که بسیاری از ارزشهای آن را ضد ارزش و فرهنگ حاکم بر آن را ضد فرهنگ میدانست و در عوض فرهنگی و ارزشی را برای خود پذیرفت که تا چندی پیش از سوی دولت سابق ضد فرهنگ و ضد ارزش معرفی میشد. در سیاستهای داخلی و خارجی دولت جدید جهتی خلاف جهت حرکت دولت قبلی می پیمود. این یعنی انقلاب رخ داده است. اما از آنجا که انقلابیون تحمیلی بر اجتماع خلق نمیکنند، و خواهان تغییر سمت و سوی اجتماع نیستند، پس این انقلاب اجتماعی نیست و صرفا سیاسی است. یعنی فقط تحول در سیاستهای دولتی و دولتمردان و فرهنگ حاکم بر نهادهای دولتی و نه نهادهای خارج از دولت. گاهی اشتباها میبینم که عده ای انقلاب اجتماعی را به معنی انقلابی که از اجتماع برآمده باشد میدانند. درحالیکه انقلابی که از اجتماع (=مردم) برنیامده باشد که نمیتواند انقلاب باشد. اصطلاح انقلاب در جامعه شناسی برابر است با تحولی از پایین. پایین یعنی نهادهای مردمی خارج از حکومت. تحول اگر توسط نظامیان باشد، کودتا نام میگیرد و اگر توسط خارجی ها صورت بگیرد، دخالت خارجی و اگرهم توسط خود دولتی ها باشد، اصلاحات دولتی میباشد. تعریف اینها کاملا مجزا و مستقل از انقلاب است. بنابراین انقلاب چه سیاسی باشد و چه اجتماعی باید از اجتماع باشد. اما چیزی که باعث تمیز دادن آنان میشود، جهت حرکت انقلابیون پس از انقلاب است. اگر تحولات محدود به تغییر منش و روش دولت شود، انقلاب سیاسی و اگر تحولات پا را از چارچوب دولت خارج کرده و بخواهد کلیت جامعه را اصلاح کند، آنوقت اجتماعی خواهد بود. انقلاب بوجود آمده در آفریقای جنوبی و لهستان و چکسلواکی اصطلاح انقلاب مخملین یا غیرخشونت آمیز را جا انداخت. در سده بیست و یکم این گونه انقلابها را در یوگوسلاوی، گرجستان، اوکراین و لبنان هم دیدیم. در این انقلابها حتا خون از دماغ کسی نیامد، اما دولتها سرنگون شده و دولتهای جدیدی روی کار آمدند که تغییراتی 180 درجه در جهت حرکت خود پیش گرفتند، بدون اینکه تحمیلی جدید بر اجتماع (=مردم) افزوده شود.

عده ای هم انقلاب را حرکتی مردمی جهت رسیدن به آزادی میدانند. البته که بزرگترین خواسته مردم همواره آزادی بوده است و همیشه مشکل اصلی بین مردم و دولتها بحث آزادی است. بنابراین حرکتهای مردمی ضد دولتی، با نام مقدس آزادی بوده و خواهد بود. اما به هر حال همانگونه که گفتم انقلاب یعنی تحولی سریع و این تحول سریع بسته به شکل اتفاق افتادنش میتواند کلاسیک یا مدرن (مخملین) باشد و بسته به تحولات پس از انقلاب میتواند اجتماعی (همه بعدی) و یا سیاسی (تک بعدی) باشد.

  اندیشه انقلابی :

اندیشه انقلابی مدتی قبل از انقلاب ابتدا در میان بخشی از روشنفکران و رهبران فکری جامعه ایجاد شده و سپس به تفکر غالب در بین کل مردم اعم از روشنفکر و عامی تبدیل شده و در اکثر موارد به انقلاب منجر میشود. اندیشه انقلابی اکثرا حتا پس از پیروزی انقلاب هم فروکش نکرده و هواداران بسیاری از برای ادامه دارد. در انقلابهای کلاسیک از نوع اجتماعی، اندیشه انقلابی پس از پیروزی انقلاب قدرت بیشتری هم پیدا کرده و اکثرا به فاجعه می انجامد. در فرانسه انقلاب کبیر در واقع بیش از 10 سال طول کشید و یک جهنم واقعی در فرانسه ساخت. در روسیه لنین اعتقاد داشت که انقلاب باید نیم قرن طول بکشد تا یک نسل تر و تمیز کمونیست (=ایدئولوژی) ایجاد شود. استالین خواسته لنین را محقق کرد و تا حدود 33 سال پس از انقلاب همچنان دولت با اندیشه های انقلابی سعی در اصلاح اجباری مردم داشت. بدین شکل جنایات معروف روسیه اتفاق افتاد. در چین 16 سال پس از تشکیل حکومت کمونیستی، مائو اندیشه انقلابی را حتا قوی تر از قبل به جریان انداخت و بدین شکل در جریان انقلاب فرهنگی، چین تا 26 سال پس از حاکمیت کمونیسم همچنان، حال و هوایی انقلابی داشت. در ایران هم اندیشه انقلابی از نوع اسلامگرایی (=ایدئولوژی) تا زمان حیات آیت الله خمینی یعنی 10 سال پس از پیروزی انقلاب جریان غالب ایران بود. اما پس از آن رو به افول نهاد. اما همچنان نمیتوان گفت که انقلاب به پایان رسیده است. چراکه به شکل رسمی هنوز هم رهبر سیاسی ایران را رهبر انقلاب مینامند و هنوز شورای انقلاب فرهنگی در خصوص مسائل فرهنگی حرف اول را میزند و دادگاه انقلاب همچنان به جرایم سیاسی رسیدگی میکند. و در واقع میتوان گفت که انقلابهای اجتماعی ایدئولوژیک نیاز به تداوم حضور اندیشه انقلابی در بین دولتمردان و طبیعتا در بین کل جامعه هستند. بنابراین در یک کلام اندیشه انقلابی اگر قرار باشد به انقلاب اجتماعی-ایدئولوژیک بیانجامد یعنی تکرار فاجعه.

اما اندیشه انقلابی اگر با پسوند انقلاب سیاسی غیرایدئولوژیک همراه شود ترسها را از تکرار فجایع میریزد. به قول ما ایرانیها مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد. اما به هر حال باید قبول کرد که این حالت اشتباه است. اینکه اگر یکبار خودروی ما به دلیل اشتباهات خود ما و نقص خودرو دچار حادثه شده است، پس ما تا آخر عمر هرگز خودرو سوار نشویم منطقی نیست. بلکه باید اشتباهات را اصلاح کرده و خودرو را عوض کرد. نباید بشر تصور کند که کلا اندیشه انقلاب مذموم و محکوم است. انقلاب همچنان آخرین گزینه (تاکید میشود آخرین گزینه) برای سرنگونی نظامهای نامسئول است. منتها رهبران انقلاب باید به توافق برسند که انقلاب خود را به شکل مدرن محقق کنند و سپس انقلاب را سیاسی نگه داشته و آن را ایدئولوژیک و اجتماعی نکنند و این ماجرا را برای عوام هم جا بیاندازند.

بدبختانه مشاهده میکنم که بسیاری از آزادیخواهان در سراسر جهان خصوصا در ایران با نام دوری از حرکات غیر دموکراتیک کلا مفهوم انقلاب را محکوم میدانند. به اعتقاد من دور انداختن همیشگی مفهوم انقلاب، تفاوت دموکراتها را با غیردموکراتها نشان نمیدهد. چیزی که مرز دموکراتها و غیردموکراتها را روشن میگرداند، این است که انقلاب از دید دموکراتها باید سیاسی (غیرایدئولوژیک) و مدرن (=مخملین) باشد. در حالیکه انقلاب از دید غیردموکراتها باید اجتماعی و کلاسیک باشد. دموکراتها حتا انتخابات و رفراندوم را هم انقلاب میدانند اما انقلابی دموکراتیک. مگر در لبنان چه اتفاقی افتاد؟ آیا حتا یک نفر در جریان حرکات مردمی زخمی شد؟ در لبنان حتا مانند سایر انقلابهای مخملین ارتش اعلام بی طرفی هم نکرد و ایستگاههای رادیو و تلویزیون و نهادهای حکومتی هم تصرف نشدند و رئیس جمهور هم استعفاء نداد. بلکه صرفا یک تظاهرات 1.5 میلیونی بر ضد دولت هوادار سوریه انجام گرفت و همین باعث شد تا سوریه به قطعنامه شورای امنیت احترام گذاشته و لبنان را ترک کند و در غیاب نیروهای سوریه، پس از سالها انتخاباتی آزاد انجام شد که به پیروزی اپوزیسیون انجامید. یعنی یک تحول سیاسی فوق العاده مهم که در مدتی کوتاه کشور را از دست گروهی گرفت و به گروهی دیگر سپرد و دموکراسی را در این کشور تثبیت کرد. پس انقلاب بود اما سیاسی و مدرن.

 کمونیستها همچنان شعار انقلاب اجتماعی را مطرح میکنند. اگر دقت کنید آنان از زمانی که پدیده انقلاب مدرن یا مخملین جا افتاده است، دیگر بر روی انقلاب تکیه نمیکنند، بلکه تکیه آنان بر روی انقلاب اجتماعی و کارگری (ایدئولوژیک) میباشد. اسلامگراها هم به همین شکل دیگر اعتمادی به انقلابهای مدرن ندارند. بلکه خواهان انقلاب اجتماعی و اسلامی (ایدئولوژیک) هستند. البته غیردموکراتها هم از انقلاب مدرن بدشان نمی آید اما مشکل اینجاست که انقلاب مدرن یا مخملین خواسته آنان برای تداوم اندیشه انقلاب اجتماعی را محقق نمیکند و بدین شکل مجبور میشوند به انقلاب کلاسیک و خشن رو بیاورند.  

انقلاب اندیشه :  

شاید خیلی ها هوادار انقلاب مخملین در ایران باشند. چراکه اصلاحات را غیر قابل تحقق و ثانیا ناکامل میدانند. فرض کنیم که همین فردا رهبر ایران دست از خودکامگی برداشته و مهره های اصلی خود برای حفظ اقتدارش یعنی فقهای شورای نگهبان (خصوصا آیت الله جنتی) را را با افرادی روشنفکرتر تعویض کرده و به آیت الله شاهرودی هم اجازه دهد تا آزادانه خودش زمام امور قوه قضاییه را در دست بگیرد. در این صورت اصلاحات تا حد زیادی محقق شده است. چراکه اگر اصلاح طلبان بار دیگر بتوانند مجلس را در دست بگیرند، آنوقت بدون اذیت و آزار شورای نگهبان و ترس از محاکمه توسط قوه قضاییه، اقدام به اصلاح قوانین مهم کشور خواهند کرد. نظارت استصوابی هم از بین رفته و در انتخاباتها کاندیداهای گوناگون میتوانند شرکت کنند. اگر دولت هم به دست اصلاح طلبان بیافتد آزادی احزاب هم تا حد زیادی بدست می آید. اما آیا تمام خواست دموکراتها در ایران همین است؟ خیر. سوال دموکراتهای ایرانی این است که اصلا فلسفه وجود شورای نگهبان چیست؟ که باید از خوب بودن ترکیب آن خوشحال و از بد بودن ترکیب آن ناراحت شد؟ اصلا فلسفه قوه قضاییه غیرمستقل چیست؟ که باید از وجود یک روحانی نسبتا معتدل مثل شاهرودی خوشحال و از بودن یک تندرو ناراحت باشیم؟ اصلا فلسفه وجود رهبر یا ولی فقیه چیست؟ که باید از خودکامه بودن رهبر ناراحت و از روشنفکر بودن او خوشحال باشیم؟ فرضا که روزی رهبری خوب و فقهایی خوب و رئیس قوه قضاییه ای خوب داشته باشیم. چه کسی اطمینان میدهد که چندی بعد در اثر یک حادثه یا اتفاق یا به بهانه ای، دوباره رهبر و شورای نگهبان و قوه قضاییه به حالت قبلی خود باز نگردند؟ در السالوادور پس از اینکه 20 سال چریکهای کمونیست و جوخه های مرگ فاشیست به کمک ارتش به قتل و غارت کشور پرداخته و با جنگ داخلی خود چیزی جز ویرانی باقی نگذاشته بودند، با فشار آمریکا و نظارت سازمان ملل صلح بین طرفین محقق شد. اما تصمیم جالبی پس از آن گرفته شد. نه تنها چریکهای کمونیست و جوخه های مرگ فاشیست خلع سلاح شدند، بلکه ارتش السالوادور با چند ده هزار نیرو و پرسنل و چند صد فرمانده و همچنین گارد ملی منحل شد. به جای اینها یک نیروی جدیدالتاسیس با نام پلیس با چند هزار نیرو تاسیس شد و در عوض کشور تحت حفاظت سازمان ملل قرار گرفت.  این را بدین دلیل گفتم که گاهی وجود برخی چیزها به کل سبب شر است. باید کاملا برچیده شوند.

به دید من کشور ما ابتدا نیاز به انقلاب اندیشه دارد و سپس اندیشه انقلابی. انقلاب اندیشه یعنی دور ریختن بسیاری از ثابتهای اندیشه و جانشین کردن اصولی جدید. انقلاب اندیشه البته در 75 سال اول پس از مشروطه در بین نخبگان و فرهیختگان انجام گرفت و در ۲۵  سال گذشته نیز تغییرات بزرگی در بین عوام انجام داده است اما همچنان باید گسترش یابد تا به مرحله انفجار اندیشه برسد. چه ایران به زودی دموکراتیک شود و چه دموکراتیک نشود، ما نیاز به انقلاب اندیشه داریم. پیش از انقلاب اندیشه، دموکراتیک شدن سخت و ناپایدار است و شاید هم مضر باشد.

انقلاب اندیشه چه دکترینی دارد؟ چه چیزی باید از اندیشه ما حذف و چه چیزی افزوده شود؟ بماند برای شما. هرچند من در سایر مقالات جسته گریخته به آن اشاره کرده ام.

بهرام ساسانی شهریور 84

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

۷۱

 

شهریور هم ماه عجیبی است. در ۶۵ اخیر دوبار در ماه شهریور کشور ما مورد هجوم بیگانه قرار گرفته و بخشهایی از آن اشغال شده است که هر دوبار در شهریور چنین شده است. اولین بار در سوم شهریور ۱۳۲۰ که متفقین وارد ایران شده و کشور را اشغال کرده و شاه ایران رضا شاه را مجبور به استعفا و سپس تبعید کردند. بار دوم ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ که همزمان از هوا و زمین و دریا بخشهایی از ایران مورد هجوم ارتش عراق قرار گرفت. ناسیونالیسم ایرانی کجا بود؟ در بار دوم گویا بد عمل نکردیم. اما بار اول کجا بودیم؟ خاطراتی میخواندم از شخصی معاصر رضا شاه به نام دکتر مدنی که پزشک بود و به چشم خود حوادث آنزمان را دیده است. روزنامه شرق چند روز پیش صفحه ای را به آن اختصاص داده. این شخص که بسیار مذهبی و طبیعتا دشمن رضا شاه است از اشغال ایران به نیکی یاد کرده است. البته این مقاله را مدتها پیش نوشتم اما بهتر دیدم اکنون آنرا آپلود کنم.

 

مقاله شماره 71

تناقضات ناسیونالیسم ایران و اسلام دوستی مردم : 

مقدمه :

رسم بر این است و این طبیعت انسان است که وقتی از گروهی از مردم که مشخصه آنان چیز خاصی است، بدی میبیند، کینه به دل میگیرد. کینه ای از کل آن جماعت. البته کسی که به جهت یکبار دعوا با یک تهرانی از همه اهالی تهران کینه به دل بگیرد، بیمار روانی است. اما اگر کسی هربار به تهران بیاید، با مشکل برخورد کرده و مورد آزار تهرانی ها قرار بگیرد، حق دارد از تهران و هرچه و هرکه تهرانی است، کینه به دل بگیرد. مثال تهران برای این بود که خوشبختانه یا متاسفانه این شهر هواداری که پیراهن پاره کند و رگ گردنش بیرون بزند، ندارد و میتوان آنرا همیشه و برای هر موردی مثال زد.

حالا با فرض قبول این طبیعت انسانی، پی میبریم که چطور ملتها و قومیتها نسبت به هم کینه پیدا میکنند. دوران باستان همانند جنگل بود. یک قانون داشت و آن اینکه "ضعیف پایمان است". هر ملتی یک راه نجات داشت. حمایت از یک پادشاه و اتحاد بر روی او. بدین شکل کیان آن ملت و کشور امیدی برای بقا داشت. وظیفه مردم فقط حمایت از پادشاه بود و باقی وظایف سخت و دشوار به عهده او و وزیران بود که با سیاست و درایت کشور و ملت را نجات دهند. موقع مناسب بجنگند و در زمان دیگر صلح کنند. جنگ و صلحهایی که با خون هزاران انسان، چه سرباز و چه غیرنظامی آبیاری میشد. اما در عوض میلیونها نفر را نجات میداد. وارد این بحث نمیشوم که امروزه چه نگاه ابلهانه ای نسبت به جنگهای گذشته میشود و عده ای مثلا روشنفکر همه جنگهای طول تاریخ را عبث و بی نتیجه!!! و در جهت قدرت طلبی شاهان!!! و جان مردم را بازیچه دست امیال شخصی شاهان میخوانند!!!

پس طبیعی است که ملتها و قومیتها بر سر رودخانه، خاک، کوه، دریا و جزیره میجنگیده اند. بسیاری از آنان ملتهای خوشبختی بودند اما میخواستند خوشبخت تر شوند و یا میخواستند داشته خود را افزونتر کنند تا اگر احیانا شکستی خوردند، بی چیز نگردند. به قول معروف دست پیش را بگیرند تا پس نیافتند.

 

بنابراین هر منطقه از جهان میان چند ملت رقیب تقسیم شد و بدین شکل این ملتهای رقیب مجبور بودند با هم بجنگند. صلح میان ملتهای رقیب همواره موقت بود. و آن ملتی موفق بود که در زمانی غیر منتظره حمله آغاز کند. رسم جوانمردی و صلح دوستی و انسانگرایی که امروزه مورد پرستش بسیاری از خواص و عوام است، در آن دوران مساوی با یک چیز بود و آن مرگ بود. در جهانی که همه ملتها و دولتها مانند گرگهایی گرسنه آماده یورش بودند، شانس آوردیم که پادشاهان ایران اکثرا شیرهایی ژیان بودند و همه مردان جنگ. و البته برخوردار از وزرایی مدبر و سیاستمدار. خدا با ما بود که این روشنفکران لیبرال و اومانیست صلح طلب و ضد جنگ امروزی، در آن دورانها نبودند تا غرغر کنند. لیبرالیسم و اومانیسم مربوط به زمانی است که همه مردم جهان و همه ملتها و دولتها لیبرال و اومانیست باشند. اگر حتا یک ملت و یک دولت در جهان جنگ طلب باشد. حرف زدن از لیبرالیسم و اومانیسم یعنی خطر از بین رفتم ملتها و کشورها.

حال در نظر بگیرید که در سده های ششم و پنجم و چهارم پیش از میلاد و سپس سده های دوم و اول پیش از میلاد و شش سده اول پس از میلاد، که همه دولتهای جهان مترصد لحظه ای برای قاپیدن ایران بودند و ملتهای دیگر چشم دیدن ما را نداشتند، شاهانی صلح طلب و انسانگرا بر سرکار می آمدند. احتمالا امروز دیگر کسی نام ایران و ایرانی را حتا به خاطر نمی آورد. چه برسد به اینکه به کار برد.

مذهب عاملی جهت تشدید کینه ها :

 

همین جنگهایی که در تمام طول تاریخ وجود داشته است و همچنان گروهی یا خود را به ابلهی میزنند و یا واقعا ابلهند و نمیفهمند که این جنگها برای بقای ملتها بوده و نه برای امیال شخصی شاهان، باعث شده تا ملتهای رقیب از هم کینه داشته باشند. این خصوصیت دوران باستان و سپس دوران میانه (قرون وسطا) است. مذاهب مختلف به ظاهر آمدند تا با شعار "همه آفریده یک خدا هستیم و یک پیامبر داریم" ملتها و ناسیونالیسم را برداشته و امت واحده ایجاد کنند. اما نتیجه را خود میدانید. مذهب به ناسیونالیسم اضافه شد و به کینه ها افزود و شق ها را بیشتر کرد. اگر تا پیش از عیسی مسیح، ایرانی از یونانی و یونانی از رومی و رومی از یهودی و یهودی از ارمنی تنفر داشت. پس از آن، شاهد این بودیم که در داخل ایران مسیحیان اقلیت از زرتشتیان اکثریت کینه داشتند و چه خونریزی هایی که نشد. رومیها آنزمان که مسیحی نبودند، چه مقدار یهودی و مسیحی را که نکشتند و وقتی مسیحی شدند، چه مقدار از کافران را که به خاک و خون نکشیدند. مانی هم آمد تا بگوید من خاتم النبیین هستم و همه از بودایی و زرتشتی و مسیحی باید به من ایمان بیاورید و یک امت واحده جهانی بسازیم. اما نتیجه ایجاد شق دیگری در جهان شد. چه مقدار از مردم دیگری که به جهت گرویدن به مانویت در ایران و روم کشته نشدند. اسلام با شعار تکراری مانی (خاتم النببین) آمد و نتیجه اش بدتر از مانویت بود. مانی فقط هواداران خود را به کشتن داد. اما اسلام خود باعث کشتن دیگران شد. اسلام و مسیحیت با کمک هم زرتشتی ها و مانوی ها را تقریبا محو کردند و سپس به قلع و قمع همدیگر پرداختند. و جالب اینجاست که خود مسیحیت و اسلام در داخل خود به شاخه های گوناگون تقسیم شده و در داخل به زد و خورد پرداختند. زیرکی میگفت که خونهایی که مسلمانان از همدیگر ریختند، بیش از خونهایی است که از نامسلمانان ریختند. اسلام از زمان خلافت علی در سال 35 هجری به چند تکه تقسیم شد و از آن زمان به مدت 1300 سال شاهد مسلمانانی هستیم که جرم شیعه و سنی و اسماعیلی و ... بودن همدیگر را میکشند. جنگهای کاتولیک و ارتدکس در قرون وسطا و سپس جنگهای کاتولیک و پروتستان در سده های 16 و 17 هم نشان از خونریزی درونی مسیحیت دارد.

اینچنین بود که سوسیالیستهای سده 19 اروپا برای اولین بار شعار حذف همزمان ناسیونالیسم و مذهب را دادند و به شکل تجربی ثابت کردند که ناسیونالیسم و مذهب باعث تقسیم خلق و دلیل همه خونریزی ها و کینه ها بوده است. که البته در مورد مذهب حرف آنان پذیرفتنی است اما در مورد ناسیونالیسم خیر. چراکه در دوران باستان تولید غذا و مقدار محصولات کشاورزی و دامداری و مقدار آب شیرین محدود بود و خبری از صنعت هم نبود. بدین شکل با توجه به تعداد بالای زاد و ولد در مردم، ناگهان شاهد چند برابر شدن جمعیت یک قوم و یک ملت در طول زمانی کوتاه بودیم. بدین شکل با توجه به محدودیتها، یا کل آن ملت محکوم به فنا و غرق شدن در قحطی بودند و یا شاه آن ملت میبایست به قلمروهای جدیدی دست پیدا میکرد. بنابراین ناسیونالیسم به شکل غریزی و به صورت خودجوش ساخته شد. یکی بودن منافع مردمی که یک فرهنگ داشتند، حرف همدیگر را میفهمیدند و یکجا سکونت داشتند، باعث ایجاد مکتب ناسیونالیسم گردید. که البته مفهوم مدرن آن در سده 18 به دست دانشمندان غربی به شهرت رسید، اما نمیتوان گفت که ناسیونالیسم در دوران باستان وجود نداشت. همانند میکروب و باکتری ها که در چند سده اخیر کشف شده و بر روی آنان نام گذاشته شد اما کسی نمیگوید در گذشته میکروب و باکتری وجود نداشت!!!

همه قبول داریم که کشتن یک انسان عملی است زشت. اما همه ما هم قبول داریم که انسانها حق دارند برای نجات جان خود، انسانهای دیگر را که بکشند. درست مانند یک دوئل. همه ما دوئل تکزاسی را محکوم میکنیم. اما اگر به زور در شرایط دوئل قرار بگیریم، چه میکنیم؟ لیبرالهای ضد جنگ و اومانیستهای خیر خواه میتوانند مرگ را انتخاب کنند. اما لطفا به بشریت حق بدهند که زندگی را انتخاب کنند. زندگی در دوران پیش از مدرن هم یک دوئل ناخواسته بود. دوئلی بین ملتها. دوئلی بین شاهان. یکی نابود میشد و اموالش به غارت میرفت و دیگری به شکوه و ثروت میرسید. پس جنگ و خونریزی برای ناسیونالیسم در دوران پیش از مدرن قابل توجیه است.

اما در خصوص مذهب چنین نیست. چراکه در آنجا انسانها به خاطر اعتقاد همدیگر را میکشتند و میکشند. آنهم اعتقادی که روز به روز همه به پوچ بودن همه آنها بیشتر پی میبریم. جنگ ناسیونالیستی یعنی جنگی برای بقای یک ملت. درحالیکه جنگ مذهبی یعنی جنگی برای بقای یک اعتقاد!!!

کینه از ملت رقیب، بخشی از ناسیونالیسم :

 

حال که دلیل ایجاد و بقای مفهوم ناسیونالیسم را فهمیدیم، بیشتر به مفهوم کینه ملتها از هم میپردازیم.

کاملا عقلانی است که دو ملت رقیب چشم دیدن همدیگر را نداشته باشند. اگر جنگی میان آندو صورت گیرد، به سبب خونهای ریخته شده، این کینه بسیار شدیدتر میشود. با اینکه از هر دو سو کشته داده شده است، اما هر دو ملت دیگری را متهم کرده و شدیدا خواهان انتقام گیری میشوند. البته یک صلح طولانی میتواند کینه ها را تلطیف کند، اما به هر حال تا زمانی که دو ملت رقیب هستند، چشم و هم چشمی خواهد بود.

اما در دوران مدرن اتفاقات دیگری افتاد که این حالت را از بین برد. گسترش ارتباطات و انفجار اطلاعات و گسترش رسانه های همگانی عملا همدلی و همزبانی کل بشریت را که مذاهب و سپس سوسیالیستها به دنبال آن بودند را به شکل دیگری محقق کرد. حالا شاهد مردمی در جهان هستیم که همه (البته نه همه) فیلم تایتانیک و یا جنگ های ستاره ای را دیده اند. نوجوانانی که کتاب هری پاتر را خوانده اند. کودکانی که تام و جری و پلند صورتی را دیده اند. جوانانی که عاشق متالیکا و سلن دیون و بون جووی و جنیفر لوپز هستند. پسرانی که عاشق بریتنی اسپیرز و آنجینا جولی و کامرون دیاز هستند و دخترانی که همین حس را نسبت به رابی ویلیامز، تام کروز و براد پیت دارند. و البته مردمی که همزمان در سراسر جهان با کمک تلویزیون به یک نقطه نگاه میکنند (مسابقه فینال جام جهانی که 4 میلیارد بیننده دارد).

بله گلوبالیسم یعنی روایتی نو از امت واحده. جهانی سازی را بدین شیوه میسازند و ساختند و موفق شدند. خونی هم از دماغ کسی ریخته نشد. هرکاری روشی دارد و روش جهانی سازی چنین بود و نه اینکه بگوییم : من پسر خدا هستم (عیسی)، همه به من ایمان بیاورید تا جهان پسر از صلح شود!!! و یا بگوییم : من خاتم النبیین هستم و پیروان همه پیامبران پیشین باید به من ایمان بیاورند (مانی و محمد و بهاالله) تا حکومتی جهانی بسازیم!!! و یا مانند مارکس و لنین بگوییم : باید طبقات اجتماعی را با یک انقلاب ویرانگر به کلی فروریخت، سرمایه را از دست سرمایه داران خارج کرده و بین همه مردم جهان کوپن پخش کرد. حرف زدن از مذهب و ملیت جرم است و مرزها اصلا معنی ندارد. بدین ترتیب آرمانشهر و اتوپیای کمونیستی محقق خواهد شد!!!   

این دلایل سبب شد تا فرانسه و انگلیس و یا انگلیس و آمریکا که در تاریخ خوانده ایم در عرض سده های 17 و 18 و 19 چه جنگهای بزرگی با هم کرده اند، امروز یک جناح قوی به نام غرب، در سازمان ملل ایجاد کنند و مردم آنها هم بیشتری سفر تفریحی را به کشور هم داشته باشند و بیشتری رابطه فرهنگی بین اینها انجام گیرد.

یا حتا روابط آلمان با روسیه و انگلیس و فرانسه و آمریکا به نظر عجیب می آید. درحالیکه بیش از 60 سال از جنگ خونین بین آلمان و این چهار کشور نگذشته است، شاهد رابطه دوستانه ملتها و دولتهای آنها هستیم. یا روابط آمریکا و روسیه که میدانیم از پایان جنگ سرد هنوز 20 سال نگذشته است. این معجزه چیزی نیست جز تاثیر گلوبالیسم. در حالیکه در گذشته به شکل طبیعی ملتهای رقیب مانند دو قطب همنام آهن ربا، همدیگر را دفع میکردند، و فقط با نیرویی اضافه به هم نزدیک میشدند، امروز در جهان مدرن، ملتها مانند دو قطب ناهمنام همدیگر را جذب میکنند، مگر اینکه نیرویی آنها را از هم جدا کند.   

این نیروی جدا، جنگ است. جنگ گرم یا جنگ سرد. در عصر کهن چه در زمان جنگ و چه در زمان آتش بس و یا صلح ملتها چشم دیدن هم را نداشتند. اما در عصر جدید چنین نیست. با اینحال در مواقعی به صورت موقت این حالت از بین میرود. آخرین نمونه آن ماجرای جنگ عراق بود. میدانیم که آمریکا از اینکه فرانسه تهدید کرد قطعنامه حمله به عراق با وتو خواهد کرد، به شدت عصبانی شد. فرانسه هم وقتی فهمید که آمریکا بدون مجوز شورای امنیت به عراق حمله خواهد کرد، آمریکا را مورد شدیدترین خطابه خود قرار داد. بدین ترتیب روابط آمریکا و فرانسه در طول دو سده اخیر به بدترین حالت نزول کرد. جالب اینجاست که این حالت در سطح سیاسی باقی نماند و جنبه اجتماعی به خود گرفت. مردم فرانسه شروع به تمسخر و توهین به شخصیتهای آمریکایی کردند و مردم آمریکا حتا از خریدن محصولات غذایی مشهور فرانسوی خودداری کردند. برای چندین ماه سرمقاله های روزنامه های دو کشور شدیدترین حملات را به کشور دیگر میکرد و حتا توریسم دو کشور شدیدا آسیب دید. اما پس از دو سال با اینکه مسئولان اجرایی دو کشور تغییر نکردند، اما همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. هر دو کشور در مورد لبنان موضعی واحد گرفتند. همین اتفاق در مورد برنامه هسته ای ایران هم افتاد. و مردم هم همه چیز را فراموش کردند.

در ایران هم این اتفاق در ابتدای انقلاب افتاد. مردم ایران یکصدا اعدام شاه را میخواستند و وقتی آمریکا شاه را به شکل موقت و برای درمان در کشور خود پذیرفت، ناگهان خشم و کینه ای عجیب از آمریکا در دل مردم افتاد. با اینکه شاه نهایتا از آمریکا رفت، اما با شعله افروزی دو جریان حزب الله و چپ این کینه ادامه داشت. جالب اینکه این کینه نه از دولتمردان آمریکا، بلکه از هرچیز آمریکایی بود. به شکلی که عملا ایران و آمریکا در تمام زمینه ها قطع رابطه کرده بودند، درحالیکه هنوز سفارتخانه ها باز بود. اشغال سفارت (که میدانیم فقط نماینده دولت نیست، بلکه نماینده کشور و ملت است) و حمایت اکثر مردم ایران از این جریان، نشان از کینه بین ملتها بود.

جنگ میان ایران و عراق در نوع خود بسیار جالب بود. عراق با نام ناسیونالیسم عرب میجنگید. صدام خود را سردار اعراب بر ضد دشمن فارسی میخواند. او نام جنگ با ایران را جنگ قادسیه گذاشته بود و خود را مانند سعد ابی وقاص تصور میکرد. اما از این طرف، شاهد این نبودیم که ایران برای جلوگیری از شکست دوباره در قادسیه ای دیگر، با نام ناسیونالیسم و ملیت قیام کند. چراکه هم مردم ایران مسلمان تر از مردم عراق بودند و هم سران ایران، عرب تر از سران عراق بودند. در حالیکه صدام نام کاخها و بعضی بناهای خود را از اسامی آشوربابلی کهن عاریه میگرفت (یعنی به تمدن غیر عرب اعتقاد داشت)، در این سمت مرزها، تمام خیابانها به نامهای عربی تغییر کردند و اسامی همه عملیاتهای جنگی ایران عربی بود.

صدام شکست خورد و نه تنها خوزستان را تصرف نکرد، بلکه تنها شهر اشغال شده نیز پس از یک سال و نیم از دست رفت و دو کشور به مرزهای بین المللی بازگشتند. چرا؟ زیرا مردم عراق ناسیونالیست نبودند. آنان نه عرب بودند و نه آشوربابلی. آنان مسلمان بودند. امروز هم ناسیونالیست نیستند (به جز کردها). هرچه هست اسلام است و دعوای شیعه و سنی.

در اینطرف، احمقانه ترین شعارهای تاریخ جنگهای جهان از سوی مقامات ایران داده میشد. "جنگ اسلام و کفر!!!" درحالیکه 95 درصد مردم عراق مسلمان بودند. حتا اگر چنین استدلال شود که صدام حسین حاکم عراق، کافر بود (که نبود) باز هم  نمیتوانیم این جنگ را جهاد اسلامی و جنگ اسلام و کفر بنامیم. چراکه سربازان عراقی همه مسلمان بودند. همچنانکه کسی جنگ علی و معاویه و جنگهای دیگر درون اسلامی را جنگ اسلام و کفر ندانسته است. "جنگ شیعه و سنی" البته منطقی تر بود. حداقل از این جهت که صدام حسین، سنی بود و حاکمان ایران شیعه. اما رژیم عراق رژیمی سنی مذهب نبود. حزب حاکم عراق، حزبی بود به نام بعث. که در اصولش چیزی در مورد مذهب سنی ننوشته بودند. هرچه بود، ناسیونالیسم عربی بود و البته اعتقاد به اسلام. بسیاری از سران حزب بعث و بسیاری از فرماندهان جنگی عراق، شیعه بودند. چیزی حدود 60 درصد سربازان عراقی هم شیعه بودند. این سوتفاهم وقتی که پس از جنگ دوم خلیج فارس (کویت) شاهد انتفاضه شیعیان عراق و سرکوب خونین آنان توسط صدام بودیم، ایجاد شد. در طول جنگ هشت ساله میان ایران و عراق، شکاف شیعه و سنی وجود نداشت. تنها کردها بودند که از همان ابتدا حاضر به جنگ با ایران نشدند. همچنانکه کردهای ایران هم چندان کمکی به ایران نکردند. بنابراین دل خوش کردن سربازان ایرانی به اینکه برای امام زمان و اهل بیت میجنگند، هم یک فریب بود. چراکه ده ها هزار نفر از کسانی که به دست ایرانیها کشته شدند، هم معتقد به اهل بیت و امام زمان بودند.

بنابراین در یک کلام، جنگ ایران و عراق، جنگ اسلام و کفر (مثل جنگ ایران و روسیه) و جنگ شیعه و سنی (مثل جنگ ایران و عثمانی) نبود. بلکه جنگی بود بین ایران و اعراب. تقریبا تمام جهان عرب، به ویژه پس از آزادسازی خرمشهر در سال 1361 به جز سوریه، از عراق حمایت کردند. سوریه هم بی طرف ماند و نه پشتیبان ایران. اتحاد میان اعراب بر ضد ایران در نوع خود جالب بود. از فلسطین گرفته تا شیخ نشینهای خلیج فارس و از اردن تا شمال آفریقا. به اینها بیافزایید بخشی از اعراب خوزستان را.

این حالت به شکل نرمال یک حس ضد عربی بسیار شدید در کشور ایجاد میکند. اما در میدان عمل چه شد؟ رژیم ایران تمام نگاهها را به سمت غرب منعطف کرد. حمایت لفظی و ضمنی بعضی سران غرب (که بیشتر به دلیل ترس از قدرت گرفتن آیت الله خمینی بود) از عراق با بیشترین حجم تبلیغاتی در ایران به گوش مردم میرسید. طوریکه بسیاری از مردم بیسواد ایران در نقاط دورافتاده، حتا تصور میکردند که ایران در حال جنگ با سربازان آمریکایی است!!! حتا امروز هم هنوز بسیاری از مردم تصور میکنند که آمریکا به طور آشکار از عراق حمایت میکرد. درحالیکه آمریکا و اروپا و شوروی صرفا سلاح میفروختند. و اگر ایران با آمریکا رابطه داشت، میتوانست از آمریکا هم سلاح بخرد. همچنانکه امروز که روابط ایران و روسیه خوب است، اصلا به این حجم بالای سلاحهای فروخته شده از شوروی به عراق اشاره نمیشود. همچنانکه به حمایت فلسطین از عراق (به صورت تسلیحاتی و حتا اعزام نیرو) و سلاح فروختن اسرائیل به ایران و بمباران مراکز اتمی عراق توسط اسرائیل (که به نفع ایران تمام شد) اشاره نمیشود.

البته بنده در تمام دوران جنگ کودک بودم، اما فکر نمیکنم هرگز شعار "مرگ بر عراق" داده شده باشد، چرا؟ حتا شعار "مرگ بر صدام" نیز در خیل شعارهای دیگر محو شد. "الله اکبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر منافقین و صدام، مرگ بر اسرائیل"

نگاهی به دیوارهایی که در زمان جنگ 8 ساله با عراق پر از شعار شده اند، نشان میدهد که کمترین بخش به عراق و صدام اختصاص داده شده و برعکس، همه شعارها بر ضد استکبار و امپریالیسم غرب و شیطان بزرگ و مبارزه با فساد و بی حجابی و حفاظت از ولایت فقیه است. چرا؟

چرا مرگ بر آمریکا گفته میشود اما مرگ بر عراق نه؟ حتما میگویید عراق که تقصیری نداشت، حاکم عراق بد بود. من میپرسم : آیا در مورد آمریکا چنین نیست؟ نمیتوان گفت حاکم آمریکا بد است، نه مردمش؟ آیا خود سران نظام بارها نگفتند که با سران کاخ سفید مشکل دارند و نه با ملت آمریکا؟ پس چرا پرچم ملی آمریکا آتش زده میشود و شعار مرگ بر آمریکا داده میشود؟ اما در خصوص عراق که 300 هزار نفر از جوانان ما را به کشتن داد و 700 هزار نفر مجروح جنگی روی دست ما گذاشت، چنین چیزی سابقه ندارد؟ چرا؟

در اوج جنگ و در سالهای پس از آن، درحالیکه تقریبا هر خانواده ای زخمی از جنگ داشت، و همه میدانستند که این جنگ توسط یک ملت و کشور عرب و با حمایت و پشتیبانی مستقیم جهان عرب صورت گرفت، اما هرگز کوچکترین نفرتی از مظاهر عربی ایجاد نشد. درحالیکه این نفرت از مظاهر غربی بوجود آمد. چرا؟

اگر دقت کنید، صدام حسین را در ایران به نام صدام میشناسند. حتا در بسیاری از نامه های رسمی نظام، صدام حسین به صدام تکریتی (نام شهر او) تغییر کرده است!!! چرا کلمه حسین باید حذف شود؟ چرا همچنان بخش بزرگی از مردم ایران نام حسین که نام اصلی و نام خانوادگی صدام بود را با عشق بر روی فرزندان خود میگذاشتند؟ (قصد محکوم کردن این عمل را ندارم، هدفم رسیدن به جواب چراها میباشد).

نام سلمان در طول سالهای جنگ توسط ایرانیها، بر روی فرزندان و بر عملیاتهای ایران گذاشته میشد. همه اینها میدانستند که سلمان (کاری با اعتقادات مذهبی او نداریم) کسی بود که در جنگ قادسیه و سپس فتح تیسفون پایتخت ایران، به اعراب اطلاعات استراتژیک داد (یعنی خیانت) و پس از اشغال و غارت و کشتار تیسفون، از سوی عمر به مقام حکمران تیسفون برگزیده شد. جنگ ایران و عراق در همان منطقه برگزار شد. صدام خود را سردار قادسیه نامید و اتفاقا این عنوان مدام در رادیو بغداد که در ایران پخش میشد، تکرار میگشت. اما ایرانیها همزمان با جنگ دوباره با اعراب در قادسیه ای دیگر، نام کسی که مشاور استراتژیک اعراب در جنگ با ایران بود را بر فرزندشان میگذاشتند. دیگر نامهایی که در دوران جنگ به اصطلاح توی بورس بود، ابوذر، عمار، یاسر، میثم و سمیه و ... بود. نامهایی عربی در اوج جنگ و خونریزی میان ایرانیها و اعراب، چرا؟

و نامهای سرداران جنگی ایران، به ویژه سرداران جنگی ایران بر ضد عرب در این دوران مهجورتر از همیشه بود. نامهایی چون بهزاد، بابک، مازیار و نامهایی چون رستم و بهرام و کاوه و ...

بحث من بر سر اقدامات سران جمهوری اسلامی نیست. چراکه سران این نظام از روز اول تا امروز، همه ایرانیانی غرق در فرهنگ عربی هستند. بیش از آنکه ایرانی باشند، عرب هستند و اگر در جایی (مثل جنگ) برای حفظ ایران تلاشی کردند، برای حفظ ولایت فقیه و نظام مقدس خود تلاش کردند و نه برای حفظ ایران. همچنانکه در پیام تاریخی آیت الله خمینی پس از آزادسازی خرمشهر و شکست عراق، میخوانیم که این پیروزی، پیروزی اسلام بر کفر و پیروزی بر دشمنان اهل بیت میباشد و شهدا ولایت فقیه و نظام اسلامی را حفظ کردند و اگر هم جایی به کشور اشاره میشود، از آن به "کشور امام زمان" یاد میکنند. بنابراین من بحثی روی نظام ندارم.

صحبت من در خصوص حرکات خودجوش مردمی است. اینکه مردم به شکل خودجوش، 8 سال زیر خمپاره و توپ و مسلسل اعراب بودند و هر خانواده ای یک شهید یا جانباز یا اسیر را تقدیم این جنگ کرد، اما همچنان بخشی از هویت این مردم عربی باقی ماند و اتفاقا عربزده ترین نسل ایران همان نسل جنگ با عراق است.

امروز که روابط ما و عراق و اعراب به بهترین حالت رسیده است، شاهدیم که مردم به دنبال کوچکترین بهانه ای (خلیج فارس یا جزایر سه گانه و یا شکست تیم ملی از بحرین) هستند تا به شکل خودجوش تنفر خود از اعراب را نشان بدهند. درحالیکه در سالهای جنگ چنین نبود.

در یک کلام، اعراب و ایرانیها 1800 سال است که ملتهایی رقیب هستند. شاپور دوم ساسانی آنان را سرکوب کرد. در زمان بهرام گور صلح درگرفت. در زمان خسروپرویز کینه به اوج رسید و در زمان یزدگرد سوم جنگ آغاز شد و 22 سال ادامه یافت و پس از آن بیش از 250 سال شاهد کشت و کشتار میان این دو ملت بودیم. جنگهایی که اکثرا پیروزی آن از آن اعراب بود. اما در بسیاری موارد هم ده ها هزار عرب به دست سرداران ایرانی (ابومسلم، طاهر، یعقوب لیث، بابک خرمدین، مازیار، فرزندان بویه و ...) تار و مار شدند. اوج کینه و نفرت از اعراب را در آثار ادبی دوران سامانیان به ویژه شاهنامه فردوسی مشاهده میکنیم. پس از آن با حاکم شدن ترکها بر جهان اسلام، مدتی جنگ ایرانی و عرب متوقف ماند. در طول سالهای بعد ظلم و ستم ترکها به ایرانیها و البته از بین رفتن قدرت اعراب، باعث شد تا این جنگ هزار ساله (300 میلادی تا 1300 میلادی) متوقف شود و در عوض جنگ هزار ساله دیگری ادامه یابد. جنگ ایرانی و ترک (900 میلادی تا 1900 میلادی). جنگی که با ظهور اقوام ترک در خراسان و کشتار ایرانیها و سپس به قدرت رسیدن محمود غزنوی آغاز شد و توسط سلجوقیان و تیموریان ادامه یافت و اوج آنرا در جنگ 200 ساله صفویان و عثمانی شاهد بودیم. جنگ با آنها در زمان نادر شاه و سپس قاجار ادامه یافت تا اینکه عثمانی در اوج ضعف توسط اروپاییها از بین رفت.

با اینحال اعراب هنوز باقی هستند. ترکها هم هنوز باقی هستند. هنوز هم رقابت موجود است. اعراب خلیج فارس و جزایر آن و خوزستان و منابع نفتی و گازی و آبی را میخواهند. کشور ما از دو سمت جنوب و غرب در محاصره اعراب است. در منطقه ما 12 کشور عرب وجود دارد که در صورت اتحاد آنان بر ضد ایران، دفاع بسیار سخت میشود. ترکیه البته به جهت اینکه تمام نگاه خود را به سوی غرب منعطف کرده است و تمام فکر و ذکرش پیوستن به اروپا است، نگاهی به ایران ندارد. با اینحال حداقل از بعد اقتصادی، ترکیه رقیبی برای ایران است. آذربایجان شوروی، تکه خاک عزیز ایران که به نظر میرسد برای همیشه از دست رفته است، امروز دیگر خود را از نژاد ترک میداند و نه آریایی. بدین ترتیب آنان نیز رویای تجزیه ایران و پیوستن آذربایجان ایران به خاک خود را دارند. آذربایجان فوق العاده فقیر و بی چیز است و برای ایجاد یک آینده روشن، رویای بزرگ کردن کشور خود را در سر میپروراند. شاید در آینده پاکستان نیز به رقیبی خطرناک تبدیل شود. اما حداقل به دلیل تاریخی نبودن پاکستان، جا دارد بگوییم که در منطقه ما شیر ایران، گرگ ترک و مار عرب مترصد هستند همدیگر را بدرند. البته مهمان تازه واردی به نام اسرائیل هم وجود دارد. اسرائیلی که بیشتر دشمن اعراب است تا ایرانیها و ترکها. توجه کنید که من کردها و ارمنی ها را قومیتهایی ایرانی میدانم. این دو قوم با اتحاد ایران میتوانند به حقوق خود دست یابند. چراکه هم ارمنی ها و هم کردها مانند باقی ایرانیها، بیشترین ضربه را از اعراب و ترکها دیده اند. این دو قوم بدون کمک ایران، توسط اعراب و ترکها له خواهند شد. همچنانکه دیدیم ترکهای ترکیه با ارمنی ها و کردهای ترکیه چه کردند. دیدیم آذربایجان با ارمنی ها چه کرد و دیدیم صدام حسین عرب با کردها چه کرد.

اینجاست که ناسیونالیسم ایرانی (متشکل از همه اقوام آریایی – ایرانی) کمک میکند، تا منافع ما حفظ شود. اما به شرطی که مذهب مزاحم نشود. نقطه ضعف ما مذهب ماست. تا وقتی که تمام شئون زندگی ما عربی باشد، نمیتوانیم شعار ناسیونالیسم ایرانی سر بدهیم و خواهان گرفتن حق خود از اعراب باشیم. 

جنگ هزار ساله با عرب و ترک به زودی آغاز خواهد شد. به امید آنکه در آن روز سرنوشت ساز، در درون خود مشکل نداشته باشیم. به امید آنکه اشتراکات خود را با همدیگر بیشتر کرده و تفاوتهای خود با رقبا (عرب و ترک) را بیشتر و بیشتر کنیم.

هدف : گرفتن حق تاریخی خود از ملتهای رقیب

رمز پیروزی : ناسیونالیسم ایرانی، متشکل از همه اقوام آریایی – ایرانی.

بهرام ساسانی تابستان 85 

بهرام ساسانی

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥

 


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]